گمان برد از خود شمرده رقم تملّك بر آن كشيد و رفته رفته كار به جايى رسيد كه امراى بخارا كه پيوسته با اعيان بلخ از راه هم چشمى طريق كدورت و نفاق مسلوك مىداشتند تاب دراز دستى خان مشار اليه نياورده ، باقى يوز را كه يكى از امراى صاحب وجود اوزبكيّه بود بر آن داشتند كه در حدود تاشكند ، طبل مخالفت بلندآوازه ساخته سر از ربقهء فرمان بيرون كشد و باقى يوز [ 36 ] به صوابديد تمهيد يلنگتوش و ساير امرا عمل نموده خبر مخالفت خود را به ندر محمد خان رسانيد و خان برگشته هور به مصلحت نخوت و غرور لشكرى گران به سركردگى عبد العزيز خان پسر اكبر « 1 » خود به دفع فتنه باقى يوز مأمور فرموده امراى مذكور چون از صورت حال آگهى يافتند به خيال استيصال ندر محمد خان عزم بخارا نموده در سه منزلى بخارا مكنون خاطر خود را در باب اتّفاق خود به سلطنت عبد العزيز خان مشار اليه پيغام دادند و با آنكه عبد العزيز خان در بدايت حال ، خيال باقى يوز و امراى مذكور را محال شمرده در صدد اشتعال نايرهء قتال و جدال بودند ، امّا بالاخره به حكم دوستى جاه و رياست كه آدمى به آن مفطور است و فريب نفس اماره روابط پدر فرزندى را كان لم يكن شناخته با امراى بيهدهراى در ساخت ، و هنوز صورت اين ماجرا پيرايهء اشتهار شايان در بر نكرده بود كه ، اجامره و اوباش و المان « 2 » اوزبكيّه دستكم به غارت و تاراج اموال و اسباب ندر محمد خان دراز كرده پاى جسارت از حد ادب فرا گذاشتند و از اين راه خان مشار اليه را در بخارا مجال توقّف نمانده رخت اقامت به بلخ كشيد و عبد العزيز خان به اتّفاق يلنگتوش و ساير امراى آنجا وارد بخارا و بلا منازع و مشاركى بر سرير سلطنت متمكن گرديد . و چون دل نهاد ندر محمد خان در بلخ آن بود كه از هر راه كه تواند ديگرباره خود را به اورنگ سلطنت رساند ، ابواب جود و احسان بر روى آنان كه اظهار اطاعت و متابعت وى مىنمودند گشوده به « 3 » هريك انواع داد و دهش به تقديم رسانيد و آن گروه كافر نعمت چون كيسهء آرزوى خود را از درم و دينار خان مشار اليه لبريز مىديدند
هامش
( 1 ) . الف ، ب : او كه .
( 2 ) . الف ، ب : المال .
( 3 ) . الف ، ب : « به » ندارد .