تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ايران در زمان شاه صفى و شاه عباس دوم ( فارسي ) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧
حصارىاند ، در اين سال به پشت گرمى خيال محال و سپردارى « 1 » شوامخ جبال « 2 » ديدهء عاقبت بين از مآل حال پوشيده به بهانهء سلوك ناپسند خليل خان حاكم خود رخت آوارگى نافرمانى به آن كوههاى آسمان پيوند كشيدند و چون رايحهء اين خبر جرأت اثر به مشام شعور خاقان بحر و بر رسيد [ 25 ] به انديشهء آنكه مبادا چون نايرهء غضب قيامت لهب به گوشمال آن گروه بىادب شعله‌ور گردد ، خرمن وجود گنه كار و بىگناه به آن برق بىامان به باد فنا رود ، ارقام لازم الاحترام مشعر بر استمالت به اين مضمون به دار الامان اطمينان رهنمون آن طايفهء مطعون گرديد كه ، بنا بر شيمهء كريمهء عدل و احسان جمعى كه قدم بىراهه روى از شاهراه اطاعت و انقياد بيرون نهاده باشند چون در برابر عفو پوزش‌پذير سر انفعال « 3 » به زير افكنده از كرده پشيمان زبان به عذر تقصير گشايند ، هرآينه به مقتضاى عدالت كامله و مروّت شامله جرايم و زلات ايشان به عفو و اغماض اقتران مىيابد فكيف در حالتى كه شكوه و شكايت ايشان از دراز دستى ظلم و طغيان حكام ايشان بوده باشد چون بر آيينهء ضمير آفتاب تأثير عكس‌پذير گرديد كه منشأ ارتكاب حركات ناصواب ايشان ظهور وفور ظلم و تعدّى خليل خان حاكم ايشان بوده در اين صورت نااميدى از عفو و بخشايش خسروانه صورت ندارد بايد كه از روى اميدوارى تمام روانهء آستان سپهر احترام شوند كه « 4 » بعد از آنكه در « 5 » ديوان عدالت بنيان دراز دستى تعدّى خليل خان نسبت به عرض و ناموس يكى از ايشان به وضوح پيوندد به نوعى معروض تيغ مؤاخذه و بازخواست شود كه موجب عبرت « 6 » و تنبيه ديگران گردد . و اگر به غلطكارى توهّم بى جا در تيهء مخالفت و نافرمانى طريق حيرت و سرگردانى سپرده باشند به دستور آن گم‌كرده‌راهى را منظور نداشته جرايد جرايم ايشان به زلال عفو و احسان پاك « 7 » و مقضى الاوطار روانهء ديار خود گردند « 8 » . و چون آن قوم برگشته هور مرحله‌ها از طريق صواب دور و به صعوبت طرق « 9 » و حصانت جا و مكان مغرور بودند گوش نصيحت‌نيوش
هامش
( 1 ) . الف ، ب : سردارى . ( 2 ) . الف ، ب : خيال . ( 3 ) . الف ، ب : انفعال پوزش‌پذير . ( 4 ) . الف ، ب : و . ( 5 ) . الف ، ب : از . ( 6 ) . الف ، ب : غيرت . ( 7 ) . م : يار . ( 8 ) . الف ، ب : گرديد . ( 9 ) . الف ، ب : طريق .
ايران در زمان شاه صفى و شاه عباس دوم ( فارسي ) — صفحة 407 | محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى