حال پريشان « 1 » ما را به كليد ترحمى بگشايد و از خدمات جزئيه ، پدرم را به رجوع خدمتى خوشدل نمايد ، روزى به در دولت سراى او رفته پدرم زبان به عرض حال پريشان خود گشود و هنوز مطلبى كه در دل داشت به زبان نياورده بود كه وزير جليل الشأن آيهء ياس و حرمان بر وى خوانده فرمود كه گره بستهء كار شما را از ما اميد گشادى نيست ، خود را « 2 » و ما را رنجه مداريد و روى طلب به در ديگر گذاريد و من دل كوفته و خاطر پريشان از پدرم پرسيدم آيا سبب اين كمالتفاتى چه باشد ؟ در جواب فرمود كه سالها پيش از اين ، از خواجه قاسم على عمّ تو در ايّام وزارت آذربايجان به ملك بهرام پدر حاتم بيك كه ملك اردوباد بوده خفت و اهانتى روى نموده بوده ، شايد اين معنى بنا بر انتقام اهانت ملك بهرام باشد . با خود گفتم كه آن خدايى كه پسر ملك اردوباد را به اين پايه و الا و درگاه معلّى رسانيده قادر است كه چون من پريشان بىنام و نشانى « 3 » را كه به نان شب محتاج است به اين مرتبه و شأن رساند « 4 » و خايب و خاسر از در خانه وى برگشته سر خود گرفتيم « 5 » و چون دست سعى و تلاش خود را از تحصيل معاش در « 6 » درگاه جهانپناه از همه راه كوتاه ديديم رخت بيچارگى و بىسر و سامانى « 7 » به معمورهء خلد قرين دار السلطنهء قزوين كشيديم .
القصّه ، بعد از سالها كه مرحوم « 8 » مشاراليه از مرحله صبى به مرتبهء نشو و نما نقل مكان نمود ، نخستين پلهء سلّم بلندپايهء ترقّياتش در دار الارشاد اردبيل اشراف « 9 » سركار ذو الفقار خان قرامانلو حاكم آن خطّهء خلد بنياد بود و در آن اثنا چون محمد خان زياداوغلى قاجار به مقتضاى قضا دست از دامن اقتدار ايالت ولايت قراباغ كشيده در دار الارشاد بر سر خوان انعام و احسان قطب الاولياء فى الآفاق شيخ صفى الدين اسحاق ميهمان شده بوده و ميرزا تقى مذكور در حظيرهء [ 196 ] مقدّسه با خان
هامش
( 1 ) . الف ، ب : پريشان حالى .
( 2 ) . الف ، ب : « را » ندارد .
( 3 ) . الف ، ب : نشان .
( 4 ) . الف ، ب : رسانيده .
( 5 ) . الف ، ب : گرفتم .
( 6 ) . الف ، ب : « در » ندارد .
( 7 ) . ب : ساذلى .
( 8 ) . الف ، ب : « مرحوم » ندارد .
( 9 ) . الف ، ب : مشرف .