تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ايران در زمان شاه صفى و شاه عباس دوم ( فارسي ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
مفتوح گردانيد . و سلطان مراد چون به رشتهء اين حرف و صوت آن نامراد را از قلعه بيرون كشيد به ظاهر كار قرار به آن داد « 1 » كه امرا و سپاهيان و عموم مستحفظان به جان و دل در امان بوده احدى از روميان متعرض « 2 » حال ايشان نشود و امراى غلط كار به ريسمان پوسيده مواعيد كاذبهء وى به چاه روسياهى افتاده روميان غدّار را به قلعه راه دادند و آن گروه شقاوت‌پژوه چون به قلعهء دارالسلام داخل گرديدند خود را از كوچه بند عهد و پيمان سلطان مراد به يك‌سو كشيده نخست امرا را اسير و دستگير در دام كمند و حلقهء زنجير مقيّد گردانيدند و بعد از گرفت و گير امرا و اعيان پاى [ 166 ] قتل و غارت به منازل و مساكن مسلمانان نهاده دست بىشرمى و بىاعتدالى به هتك عرض و ناموس نسا « 3 » و صبيان « 4 » مردمان گشادند . و غازيان قلعه‌دار از غدر و مكر آن طايفهء غدّار خبردار گرديده از آن جمع پريشان ، مير « 5 » كلان خفاجه « 6 » مين‌باشى تفنگچيان و مراد خان بيك ولد مهدى خان سلطان عرب برجى از بروج را كه به حفظ و حراست ايشان مقرّر بود به اهتمام « 7 » تمام استحكام داده دست جرأت و جلادت به انداختن توپ و تفنگ گشادند و با آنكه از فقدان آب و آزوقه و اسباب مدافعه و معارضه پاى ثبات و قرارشان متزلزل بود سه شبانه روز سينه سپر بلا كرده داد جلادت و جان‌فشانى « 8 » دادند و بسيارى از روميان غدّار را بر خاك هلاك و بوار افكنده كار را به جايى رسانيدند كه خبر شور و شرّ ايشان به سلطان مراد رسيده معلوم وى گرديد كه تا يك‌تن از ايشان جان در تن و رمق در بدن داشته باشند آن برج را از دست نخواهند داد ، لاجرم عهدنامهء جديد مؤكد به ايمان شديد به نزد ايشان فرستاده بالاخره ايشان نيز رخت اقامت از قلعه بيرون كشيدند و بدون آنكه به نزد سلطان مراد روند به هيئت اجتماعى چون شعلهء آتش سوزان و برق فروزان بر خرمن جمعيّت روميان كم‌فرصت زده متوجّه درگاه جهان‌پناه گرديدند ، امّا بيكتاش خان و ساير امراى نادان را چون به نزد سلطان مراد بردند بيكتاش خان را در
هامش
( 1 ) . الف ، ب : دادند . ( 2 ) . الف ، ب : مزاحم . ( 3 ) . الف ، ب : « نسا » ندارد . ( 4 ) . الف ، ب : صبيان و . ( 5 ) . ب : سر . ( 6 ) . ب : جفاجه . ( 7 ) . ب : « اهتمام » ندارد . ( 8 ) . الف ، ب : جان‌سپارى .
ايران در زمان شاه صفى و شاه عباس دوم ( فارسي ) — صفحة 270 | محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى