را كه به جهت رخصت يورش بسته بودند پرچم گشوده جنود مسعود مانند بحر جوشان و رعد خروشان از چهار طرف قلعه به جانب حصار شير حاجى دوان گرديدند و غريو كوس رويين و نعرهء ناى زرّين و هاىوهوى مبارزان جلادت آيين به چرخ هشتمين رسيده هنگامهء روز قيامت آشكار گرديد . و مقارن آن خاقان كشورگشاى را هواى تماشاى سيبه و گيرودار غازيان نبردآزماى از جاى بر آورده به اين عزيمت سوار سمند صبارفتار و متوجّه تماشاى معركهء كازار و ميدان گيرودار گرديدند و با آنكه در آن معركهء هولناك از ابر كمان قلعهداران باران تير و از سحاب تفنگ آتشفشان ايشان تگرگ گلوله بر هر سيبه باران بود ، آن سرمايهء حيات جهان و جهانيان ، محابا از باران آن ابر آتشبار نكرده تا پاى حصار ، سمند صبا جولان را عنان دادند و امراى عالىشأن و اركان دولت ابدنشان كه ملتزم ركاب فلك فرسا بودند چون سبك عنانى سمند « 1 » صبارفتار شهريار روزگار را مشاهده نمودند « 2 » از بيم آنكه مبادا قطرهاى از آن ابر آتشبار بر سر رهگذار آن برقرفتار فرودآيد سيلى خور امواج بحر اضطراب گرديده از ميان ايشان ميرزا تقى اعتماد الدولة كه به مزيد عقيدت و اخلاص و وفور جانفشانى از امراى عقيدت كيش در « 3 » پيش بود ، سربازانه به قدم جرأت پيش دويده به هر دو دست به « 4 » عنان ابرش برق جولان آن حضرت چسبيد و به زبان عجز و انكسار به عرض خاقان جهاندار [ 143 ] رسانيد كه چون جهانيان از دل و جان متاع جان را وقايهء وجود وافر الجود مىخواهند مركب جرأت را در مكانى كه باران تير و تگرگ گلولهء تفنگ آفت خرمن زندگانى جهانى است برق عنان و گرم جولان ساختن كشتى صبر و قرار فدويان جان نثار را در چهار موجهء درياى اضطراب انداختن است و مع ذلك لشكر ظفر تلاش قزلباش در معركهء سربازى و جانفشانى گوى مسابقت از يكديگر ربوده و مىربايند و عن قريب به نيروى بازوى دست ولايت و زور سرپنجهء دولت ابد مدّت ابواب اين قلعهء خيبر مثال را بر روى « 5 » روزگار
هامش
( 1 ) . ب : « سمند » ندارد .
( 2 ) . ب : نموده .
( 3 ) . الف ، ب : « در » ندارد .
( 4 ) . الف ، ب : « به » ندارد .
( 5 ) . الف ، ب : « بازوى دست . . . بر روى » ندارد .