اقبال بىزوال مىگشايند و چون شعلهء خشم جهانسوز خاقان گيتىفروز « 1 » به صرصر شور و شرّ محصوران زيادهسر به ذروهء چرخ اخضر رسيده بود به ضرب ششپر « 2 » ، عنان سمند « 3 » برق جولان را از دست عجز و ضعيف نالى آن وزير صايبتدبير رهايى بخشيده آن آتش تيز را به خار خار مهميز ، سبك خيز گردانيد . و چون غازيان جان فشان در اثناى قلعهگشايى و عروج بر بروج آن مهر درخشان را از خانهء زين زرّين فروزان ديدند به يكبار از جاى درآمده چون آتش سوزان و سيل بىامان به جانب قلعه دويدند و آن آفتاب انور هنوز « 4 » بر سر ايشان سايهگستر بود كه صبح جهانافروز فتح و ظفر از افق تأييد نامتناهى الهى و اقبال بىزوال شاهنشاهى طلوع نمود .
القصّه ، جنود قضا قدرت قدر توان در آن روز فيروز از مبدأ طلوع خورشيد كواكب غلام تا آن زمان كه ظلمت ظلام پردهء ديدهء ايّام شد ، گريبان جان قلعه داران را از كف نداده به زور « 5 » سر پنجهء جانفشانى و نيروى بازوى سربازى « 6 » ابواب حصار شير حاجى را چون در دولت بر روى سلطنت ابد مدّت گشادند و به نصب الويه و اعلام ظفر نگار فراز برج و باره حصار را رشك بهار و غيرت لالهزار گردانيده از آنجا با اسباب هدم و ردم رخت كند و كوب « 7 » به پاى ديوار بدن و حصار نارين قلعه كشيدند و اهل قلعه كه سينه سپر تيرباران بلا كرده « 8 » در مراسم جانفشانى و لوازم سربازى به جان و جنان مىكوشيدند . چون ديدند كه كار قلعهدارى به كجا رسيد با جهان جهان يأس و حرمان رخت تحصن به نارين قلعه كشيده دل نهاد طلب امان و سپردن قلعه گرديدند و از آمد كار دولت بيدار در آن شب كه چراغ اين فتح نمايان فروزان شد شمع نيم سوز حيات مرتضى پاشاى قلعهدار به صرصر شور و شرّ عساكر فيروزى مآثر انطفا پذيرفته چنان به خواب رفت كه هرگز بيدار نشود . بنا بر اين روز ديگر اهل قلعه كه در آن مدّت مديد به درد بىدرمان اطاعت و فرمانپذيرى وى
هامش
( 1 ) . ب : فيروز .
( 2 ) . الف ، ب : شمشير .
( 3 ) . ب : سمندر .
( 4 ) . الف ، ب : منوّر .
( 5 ) . ب : بردر .
( 6 ) . الف ، ب : كشورستانى .
( 7 ) . الف ، ب : كندهكوب .
( 8 ) . الف ، ب : كرده بودند .