يلنگتوش را با دويست نفر از اهل قلعه اسير و دستگير نموده سركردهها را مقيّد و محبوس و ساير قلعه داران را مقتول مىسازند .
القصّه ، بعد از وقوع اين فتح نمايان ، خلف بيك سر و زنده تسخير آن قلعه را كه به درگاه معلّى فرستاده بود در همان نزديكى از نظر كيميا اثر گذشته اسرا آزاد و مطلق العنان گشتند .
و همچنين به انهاى عرضه داشت خلف بيك سردار خراسان به عرض اقدس رسيد كه ديگرباره عبد العزيز خان مركب گاو تازى را به زير زين كشيده با چهار هزار اوزبك غدّار ناهموار متوجّه تاخت و تاراج « 1 » ديار خراسان گرديده اثر شرّ و شور تاخت و غارت آن زيادهسر مغرور تا حدود جام و لنگر رسيد و لشكر فيروزى اثر خراسان طريق تعاقب فراريان پيموده به قدر مقدور دست جرأت و جلادت به استرداد بعضى از غنايم گشوده مظفّر و منصور مراجعت نمودند و مقارن تحقيق خبر مذكور بر آيينهء ضمير خورشيد نظير عكسپذير گرديد كه سادات عظام و خدام كرام و ساير اكابر و اعيان لازم الاحترام مشهد مقدّس معلّى از سلوك ناهنجار خلف بيك سردار « 2 » آزرده و رنجيده خاطر ، لاجرم رأى صوابنماى خاقان محترم اقتضاى آن نمود [ 116 ] كه به آستين تفقّد غبار ملال از چهرهء حال اعزّهء آن ديار زدوده خلف بيك را به آستان جاه و جلال طلب داشته ديگرى را از امراى عالىمقدار سردار و به حفظ و حراست ولايت خراسان مأمور و روان نمايد و به مقتضاى راى رزين و فكر دوربين عمل نموده مشار اليه را « 3 » به مرافقت حسن خان اميرالامراى خراسان و بيگلربيگى دار السلطنهء هرات كه پيوسته آرزوى دريافت شرف پاىبوس در سر داشت به موكب ظفر قرين طلب و امير خان سوكلن ذو القدر قورچىباشى را سردار خراسان و روانهء آن ولايت فرمود و بنا بر آنكه در آستان گردون شأن احدى كه به انجام مهام قورچيان عظام قيام و اقدام نمايد لازم بود ، نظر على بيك ذو القدر ملازم خود را سزاوار و شايستهء اين كار ديده به نيابت خود در موكب ظفر قرين تعيين نمود .
هامش
( 1 ) . الف ، ب : تالان .
( 2 ) . الف ، ب : « سردار » ندارد .
( 3 ) . الف ، ب : « را » ندارد .