القصّه ، به شرارى از شعلهء غلطكارى داود مردود مطرود « 1 » خرمن جلالت شأن سلسله اللّهويردى خان كه به سالهاى دراز به چابك دستى تربيت و عنايت خاندان ولايتنشان جمع آمده يكماهه راه از سرحد ولايت اصفهان تا ساحل درياى عمان ملك متصرّف فيه ايشان بود به باد بىنيازى رفته دود از آن دودمان عالىشأن بر آمد و شرفات قصر عظمت و جلال آن سلسلهء جليله [ 95 ] به نوعى انهدام پذيرفت كه به جز نامى از آن بر ساحت روزگار ناپايدار نماند و لنعم ما قال قائله .
نظم « 2 »
گاه خوش خوش شود گه همه ناخوش شود * تعبيههاى عجب يار مرا خوست خوست
بالجمله ، چون خبر قتل امامقلى خان و اولاد او و آوازهء آمدن رستم خان قوللرآقاسى به ايالت و دارايى ولايت گرجستان كارتيل و محمد قلى خان زياداوغلى قاجار به حكومت و اميرالامرايى ولايت قراباغ و خبر قرب ورود رستم خان سپهسالار با عساكر ظفر شعار در ولايت قراباغ به طهمورث ناكس و داود مردود رسيد ، اساس پايدارى ايشان ويران گرديده « 3 » از قراباغ رخت مراجعت به گرجستان كشيدند و مقارن آن محمد قلى خان به گنجه رسيده بر مسند ايالت آن ولايت متمكن گرديد و عظما و ازناوران و اكابر و اعيان گرجستان كارتيل چون از قرب ورود رستم خان به ديار تفليس خبردار گرديدند از انقياد و اطاعت آن دو مردود كمفرصت ، پشيمان حلقهء اطاعت و متابعت رستم خان در گوش جان كشيدند و فوج فوج و گروه گروه به استقبال وى اقبال نموده طريق مطاوعت و فرمانبردارى وى پيمودند و بعد از ورود مشار اليه به قلعهء تفليس و رسيدن سپهسالار به اتّفاق عساكر ظفر شعار به ديار گرجستان طهمورث نادان مقابله با عساكر اقبال را محال شمرده با معدودى چند از گرجيان « 4 » گرجستان كاخت رخت آوارگى به صوب ديار باشىآچوق « 5 » برد و سپهسالار با عساكر فيروزى شعار چون به گرجستان
هامش
( 1 ) . الف ، ب : « مطرود » ندارد .
( 2 ) . الف ، ب : « نظم » ندارد .
( 3 ) . ب : « گرديده » ندارد .
( 4 ) . ب : « طهمورث . . . گرجستان » ندارد .
( 5 ) . باشىآچوق همان ايمرتى است . ( نظام ايالات در دورهء صفويه ، 116 ) .