مىنموده كه چون در آن بيابان برق شمشيرهاى گرجيان را درخشان ديدم به گمان آنكه گرجيان با وى از در غدر و تزوير درآمده تيغ خلاف از غلاف كشيدهاند به اضطراب تمام و تعجيل و « 1 » شتاب ما لا كلام خود را به وى رسانيدم و گفتم آمدن [ 90 ] شما به شكار مردم ، شما را شكار گرجيان بىايمان كرد و كار از كار گذشت ، چه نشستهايد كه وقت ، مقتضى ايستادن نيست و من در كمال قلق و اضطراب اين سخنان مىگفتم و غرضم « 2 » آن بود كه شايد او به فكر روزگار خود افتاده به نحوى كه تواند از ميان به در رود و او در جواب من مىخنديد و مىگفت ، ملّا تماشاى بدى نبود ، مضطرب و متوهّم « 3 » مباش كه از اين قبيل سيرها بسيار خواهى كرد و من در آن زمان دانستم كه گرمى آن « 4 » هنگامه به باد دامن تزوير آن بدگوهر شقاوت تخمير است ، لاجرم از وى روى « 5 » گردان شدم و چون شب شد قدم در « 6 » وادى فرار نهاده ابواب خلاص و نجات بر روى روزگار خود گشادم .
القصّه ، چون به كمند اتّفاق آن دو زيادهسر نادان ، شكارى چنان به دام گرجيان بىايمان افتاد ، بعد از تجديد عهد صداقت و اتّحاد با يكديگر قرار به آن دادند كه طهمورث با اتباع و اشياع خود رخت قتل و غارت به صوب گنجه كشيده دقيقهاى از دقايق بغى و طغيان فرونگذارد و نخست زنان « 7 » و فرزندان و عيال و اطفال و اسباب و اموال او را بار كرده به گرجستان برد و اگر به فرض محال از عهدهء تصرّف و تسخير الكاى قراباغ برآيد در آن باب مساهله و اهمال روا ندارد و انديشهء آن خطا پيشه عنان عزيمت طهمورث گمراه را با گرجيانى كه همراه داشت به جانب ولايت گنجه منعطف ساخته به رسيدن اين خبر هول محشر و فزع اكبر در آن كشور پديدار گرديد و در منازل و مساكن غازيان مقتول « 8 » فرياد و فغان زنان و فرزندان ايشان به گوش آسمان رسيده از نوحه و زارى و گريه و بىقرارى ايشان هنگامهء روز عاشورا هويدا شد و مردم آن ولايت از سپاهى و رعيّت سراسيمه و حيران به هر طرف گريزان و
هامش
( 1 ) . الف ، ب : « تعجيل و » ندارد .
( 2 ) . الف ، ب : عرضم .
( 3 ) . الف ، ب : مشوّش هم .
( 4 ) . الف ، ب : « آن » ندارد .
( 5 ) . ب : « روى » ندارد .
( 6 ) . ب : به .
( 7 ) . ب : زبان .
( 8 ) . ب : مقبول .