معهود و عادت « 1 » معتاد به تهيّه و تدارك اسباب شكار كنار آب قبرى « 2 » فرمان داد و جمعى از غازيان را كه اسم و رسمى داشتند وجود ايشان را بر هم زن هنگامهء حكومت و اقتدار خود مىدانست « 3 » از راه دلجويى و مهربانى با خود هم سفر گردانيد و آن خون گرفتگان به ريسمان پوسيده اشفاق ظاهرى آن خميرمايهء تزوير و نفاق به چاه غلطكارى افتاده خوشحال و خندان به اتّفاق آن نادان روى به راه نهادند ، و چون خبر قرب ورود طهمورث گمنام به آن زيادهسر نمكبهحرام رسيد ، مجموع آقايان و سران و سركردگان قاجار را به زبان دلآسا ، دل نهاد استقبال آن مغرور بدفعال نموده پيشتر از خود بر سر راه آن گمراه فرستاد كه به بلدى اتّحاد و يگانگى طهمورث خان را چون به « 4 » نزديك رسانند « 5 » او نيز به استقبال روان شود .
القصّه ، آن طايفهء سادهلوح چون از راه فريب و دلجويى آن منافق غدّار « 6 » در عرض راه به طهمورث و اتباع گمراه او « 7 » رسيدند وقتى خبردار شدند كه مانند شكارى در دام حلقهء هجوم گرجيان بىايمان گرفتار گرديدند و تا زمانه به چشم عبرت بر حال تباه و روز سياه ايشان نگاه مىكرد خرمن حيات هريك به شعلهء تيغ درخشان چند تن از گرجيان بىايمان به باد فنا رفته بود و نايرهء شور و شرّ مصاحبت « 8 » و موافقت آن دو زيادهسر بدگوهر به حدّتى « 9 » شعلهور شد كه بعد از آنكه دود از دودمان غازيان قاجار بر آورد و شرارى از آن برق خرمن وجود ميرزا رحيم دولتآبادى وزير آن غدّار سراپا تزوير شد و بعد از قتل عام خواص و عوام غازيان عظام به اغرا و اغواى آن بىمروّت نمكبهحرام گرجيان كمفرصت دست از قبضهء تيغ بر گرفته به جاروب نهب و غارت چسبيدند « 10 » و شروع در رفت و روب خيام اقامت و تاخت و تاراج اموال بىنهايت غازيان كرده از صامت و ناطق اثر و نشان نگذاشتند « 11 » و در آن اثنا كه كسى را پرواى سر و پدر را از پسر خبر نبوده ، قصّهخوان آن مردود مطرود نقل
هامش
( 1 ) . الف ، ب : عادات .
( 2 ) . الف ، ب : قيرى .
( 3 ) . ب : مىداشت .
( 4 ) . ب : « به » ندارد .
( 5 ) . ب : رسانيد .
( 6 ) . الف ، ب : غدّار را .
( 7 ) . الف ، ب : « گمراه او » ندارد .
( 8 ) . الف ، ب : چيزى .
( 9 ) . ب : چيزى .
( 10 ) . ب : چيدند .
( 11 ) . الف ، ب : نگذشت .