دروغ گذاشته آن دعوى را محال مىپنداشتند و جمعى نيز صدق مقال وى را از سيما و حسن تقرير وى فهم نموده زبان به تصديق شاهزادگى وى مىگشودند « 1 » .
القصّه ، در ميان تصديق و تكذيب مردمان سرگردان چون به بندر مباركهء عباسى رسيده امامقلى خان اميرالامراى آن ديار از آمدن وى خبردار گرديد حقيقت حال وى را به عرض عاكفان سدّهء جاه و جلال رسانيد و چون پيوسته گلزار هميشه بهار سلطنت پايدار از جويبار مردمى و مروّت سر سبز و ريّان بوده و مىباشد خاقان ستوده خصال در ميزان معامله دانى ، صدق مقال وى را بر كذب راجح شمرده مقرّر فرمود كه خان مشار اليه مقدّم آن آوارهء ديار ناكامى را گرامى شمرده به اعزاز و احترام تمام و تعظيم و تكريم ما لا كلام خدمتش را روانهء آستانه سپهر احتشام نمايد . و امامقلى خان از راه امتثال فرمان واجب الاذعان ابواب رعايت و مراقبت سزاوار « 2 » بر روى روزگار وى گشوده « 3 » بر وجهى شايان مومى اليه را روانهء درگاه جهانپناه نمود و روز به روز ستارهء طالع وى بر مدارج خوشدلى و شادمانى صعود مىنمود تا در جوار بيت الشرف آفتاب تابان ، يعنى دار السلطنهء اصفهان بار اقامت و اطمينان گشود « 4 » . و چون خبر قرب ورود آن ميهمان خجسته ورود به مسامع جلال شهريار بلنداقبال رسيد از راه وفور توجّه و التفات به اعلاى شأن و ارتفاع مكان آن گزيده ميهمان طالب خان اعتماد الدولة و رستم خان قوللرآقاسى و آغورلو خان ايشيكآقاسىباشى را به مرافقت يوزباشيان عساكر اقبال و ارباب و اهالى و عمّال آن خطّهء خلد مثال « 5 » به استقبال آن نقاوهء خانوادهء « 6 » جاه و جلال مأمور گردانيد . و بنا بر توجّه خاطر و الا به برداشت آن گرامى گوهر صدف عزّ و علا از اسبان خانهزاد صرصر نژادى را با زين و لجام طلا بر سر راه آن نقاوهء سلسلهء گوركانى مصحوب ميرآخورباشى روان و مقرّر فرمود كه به هنگام دخول شهر بر آن صرصر تك آهو خرام سوار شود « 7 » و امراى
هامش
( 1 ) . ب : مىگشود .
( 2 ) . ب : سرافراز .
( 3 ) . ب : گشود .
( 4 ) . تاريخ صفويان ، ص 85 : « در روز چهارشنبه غرهء شهر صفر سلطان بلاغى پادشاه هند كه پسرزاده شاه سليم ولد خسرو سلطان و وليعهد بود . . . داخل اصفهان شد و اعزاز و احترام بسيار يافت » .
( 5 ) . الف ، ب : نشان .
( 6 ) . الف ، ب : خاندان .
( 7 ) . الف ، ب : شد .