قزوين رسيد ، نخست متوجّه در خانه شاهويردى بيك تركمان ترخان كه در آن سال داروغهء به استقلال آن معمورهء جنّت قرين بود ، كشيده به بهانهء خيرخواهانه او را از خانه بيرون طلبيد و مشار اليه به سبب كثرت و عدت اتباع و اشياع وى مصلحت در بيرون آمدن نديده به عذرى مناسب آن زيادهسر مغرور را از سر خود دور گردانيد و چون ملاقات داروغه « 1 » دست به هم نداد و از اين راه درى از حصول مطلب بر روى خيال خام وى نگشاد [ 64 ] از راه پيش بينى « 2 » ، روى مردمفريبى به آستانه متبركه امامزادهء لازم التعظيم شاهزاده حسين - عليه التحيّة و التسليم - كه در كنار شهر واقع است نهاده بار اقامت در حصار آن مزار كثير الانوار گشاد و جمعى از مريدان كه به مرافقت آن ملحد نادان داخل حصار شده بودند بر در حجرهاى كه مدفن يكى از سادات عظام آن ملك معمور و مشهور به مير فغفور بود جمع آمده بنياد شرّ و شور و آغاز فتنه و فتور ، و مذكور نمودند كه پيشواى ما به دعاى بىريا « 3 » بعد از حضور داروغه و ساير اعيان ، مير فغفور را زنده خواهد كرد و رايحهء اين خبر چون به مشام شعور مردم شهر رسيد از راه وفور اعتقاد ، زن و مرد پير و جوان روى ارادت به جانب گورستان نهادند و آوازهء ظهور و خروج صاحب الزمان و خبر احياى اموات و هجوم و ازدحام زنان و مردان ، خرد خرده دان را از قيام ساعت و روز قيامت در گمان انداخته شور يوم النشور را هويدا ساخت .
القصّه ، چون آن مرده بلاى زنده بلا ، به چهار حمال آرزوهاى محال « 4 » جيفهء پليد خود را به آن روضهء پاك برد ، شاهويردى بيك داروغه ، خواجه شيرك قوشچى را كه از جمله آقايان معتبر و از راه انجام بعضى از مهام به دار السلطنهء قزوين آمده در آن معمورهء جنّت قرين « 5 » بود ، به اتّفاق وزير و كلانتر و ساير عمال جمع آورده به مصلحت و صوابديد يكديگر روى جمعيّت به دفع و رفع شور و شرّ آن پليد از سگ كمتر نهادند و از هجوم عام شهريان نيز ازدحام تمام به هم پيوسته ابواب خلاص و نجات و دروازههاى حصار آن مزار كثير الانوار را بر روى آن ناتمام « 6 » غدّار
هامش
( 1 ) . ب : دروغه .
( 2 ) . ب : پيش بينى و .
( 3 ) . ب : بيرما .
( 4 ) . ب : آرزوى مامحال .
( 5 ) . ب : قزوين .
( 6 ) . الف ، ب : « ناتمام » ندارد .