گرديد ، رخت زندگانى به ساحل كشيد . از قضا جمعى از درويشان همه جا همراه ، رفيق دلخواه آن روسياه گرديده روى عزيمت به راه سياحت و جهانگردى آوردند و نوبت سير و دور ايشان از بلاد روم و مصر « 1 » به مراكش و انطاكيه كه اقصى ولايت مغرب است اتّفاق افتاده در آن ديار بار گوشهگيرى گشادند و آن نادرويش با درويشان بدكيش خلوتنشين « 2 » و وحدت گزين به سر مىبرد تا سر رشتهاى از علوم غريبه و فنون عجيبه به دست آورد « 3 » و رفته رفته كار كشف و كرامت را به جايى رسانيد كه خردمندان آگاه كه به خانقاه شيّادى و صيّادى « 4 » وى رسيده بودند ، تصديق كشف و كرامات آن خميرمايهء فتنه و فساد مىنمودند و يكى از ايشان ، مرحمت پناه ميرزا تقى مشهور به سارو تقى وزير گيلان و مازندران بهشتنشان بود كه به صومعهء زهدفروشى وى رسيده زيب و زينت و اسباب بزرگى و حشمت آن متنعم « 5 » مفلس را به آيينى ديده بود كه خرد خردهبين « 6 » از قبول آن امتناع مىنمود و يكى از آن جمله آن بود كه چون به خلوت صحبت وى مىرسد « 7 » مجلسى مشحون به خواستههاى گوناگون و تكلّفات از حد افزون مشتمل بر ظروف و اوانى طلا و نقره و فرشهاى ملوكانه و ساير اسباب خسروانه و بوّاب و حجّاب و امثال آن ، كه دست قدرت و مكنت هيچيك از امراى عالىشأن به عشر عشير آن نرسد مىبيند .
القصّه ، آن نادرويش بعد از سير و سياحت رخت مردمفريبى به كافورآباد [ 63 ] ، محلى از محال قاقران « 8 » دار السلطنهء قزوين كشيده معركهآراى هنگامهء عامفريبى گرديد و در بدايت كار تا خود را از نظر عيبجويان آن ديار نهان سازد تأهل « 9 » اختيار و همشيرهء باقر خان بيك قوشچى خاصّهء شريفه « 10 » را به درد بىدرمان ازدواج خود گرفتار گردانيد و پس از آن به خاطر جمع ، دكان خودفروشى و شيّادى و عامفريبى « 11 »
هامش
( 1 ) . الف ، ب : روم مصر .
( 2 ) . الف ، ب : نشينى .
( 3 ) . ب : آورده .
( 4 ) . الف : و شيّادى صيادى .
( 5 ) . ب : منعم .
( 6 ) . الف ، ب : خورده بينى .
( 7 ) . الف ، ب : مىرسيد .
( 8 ) . خلاصة السير ، ص 118 : « قاقزان » .
( 9 ) . ب : تا اهل .
( 10 ) . الف ، ب : باقر خان بيك يوزباشى .
( 11 ) . الف ، ب : عالم فريبى .