و صيّادى به كام مدّعا گشوده ترك و تاجيك و دور و نزديك را بر سر خوان سخنان عام فريب خود مهمان نمود و رفته رفته خلقى كثير و گروهى انبوه به خانقاه « 1 » آن گمراه « 2 » راه برده از در پير مريدى آن روسياه درآمدند و كثرت اعوان و انصار وى از قلمرو شمار بيرون رفته در خانقاه درويشى بساط سلطنت و پادشاهى فروچيد و نوبتى مردم دار السلطنهء قزوين از سوء اعتقاد آن ملحد بىدين خبردار گرديده آن مردود پليد را به شهر طلبيدند « 3 » و علماى اعلام و فضلاى كرام در مقام تحقيق عقيدهء وى درآمده چون روباهبازانه دم به تله نداد و از آنچه پرسيدند جواب مطابق سؤال شنيدند ، دست از گريبان مؤاخذه و بازخواست آن ملحد بىدين كشيده مرخّصاش گردانيدند و آن سلسلهجنبان فتنه و فساد به سرعت برق و باد روى مردمفريبى و شيّادى به صوب كافورآباد نهاده بيشتر از پيشتر متاع خودفروشى خود را رواج داد و گاه به دعوى « 4 » مهدويت و گاه به ادعاى « 5 » نيابت آن حضرت شايستگى سلطنت خود را خاطرنشان مريدان نادان كور باطن مىكرد تا از راه هجوم عام و ازدحام آن طايفهء گمنام روى اهتمام به نظام و انتظام مهام پادشاهى سلطنت بسط بساط « 6 » و جهانگشايى آورد و به صلاح و صوابديد مريدان كمخرد ، بناى كار روزگار و خود را بر عالمگيرى نهاده با فدويان و مريدان خود قرار داد كه نخست دار السلطنهء قزوين را كه پايتخت شاه جنّتمكان است به حيطهء ضبط و تسخير در آورده پس از آن عنان عزيمت به صوب تسخير ممالك ربع مسكون منعطف گرداند ، لاجرم در سحرگاه شانزدهم ماه ذىالحجة الحرام از كافورآباد به عظمت و شوكت تمام و كثرت و ازدحام ما لا كلام روى شرّ و شور به صوب دار السلطنهء مذكور نهاد و فرمان داد كه جمعى از فدويان و مريدان به افراختن الويه و اعلام لشكركشى و كشورگشايى پرداخته گروهى نيز پياده در ركاب شقاوت انتساب وى ، خود را به تلاوت كلام ملك علام و اداى تكبير و صلوات رطب اللسان سازند و به اين آيين چون به دار السلطنهء
هامش
( 1 ) . الف ، ب : « بر سر خوان . . . به خانقاه » ندارد .
( 2 ) . الف ، ب : گمراه از .
( 3 ) . الف ، ب : طلبيده .
( 4 ) . م : دعواى .
( 5 ) . الف ، ب : دعواى .
( 6 ) . ب : « سلطنت . . . بسط بساط » ندارد .