ولى تو با ظاهرى اسلامى مردم را فريفتى و كفر خود را پنهان داشتى و با كوچكترين سؤ ظنّى ايشان را كشتى و با كوچكترين تهمتى آنها را مؤاخذه كردى و اموال خدا را به حرام گرفتى و آن را در راههاى باطل صرف كردى . تو آشكارا شراب مىنوشى و مال خدا را به اهل لهو و لعب و رامشگران دادهاى و مسلمانان را از اين اموال بىنصيب گذاشتهاى و خود را زير چتر اسلام پنهان كردهاى و قلمرو اسلام را در احاطهء خود گرفتهاى ، مشركان را به حكومت اين بلاد برگزيدهاى و چون معاندان با خدا و رسولش به مخالفت برخاستهاى ، اگر بخت با من يارى كند و خداوند مرا مدد رساند به همراهى پيروان حق ، جان خود را در راه جهاد با تو ، آنگونه فدا خواهم كرد كه موجب رضايت پروردگار شود و اگر خداوند به تو مهلت دهد و كيفرت را به پس از مرگ موكول كند ، يا من قبل از اداى اين وظيفه به كهولت برسم تلاشم ، در آنچه خدا خود ، بر آن آگاه است مرا كافى خواهد بود .
عبد اللّه ، همچنان متوارى بود تا اينكه در زمان خلافت متوكّل در گذشت .
راوى مىگويد : احمد بن سعيد ، از يحيى بن حسن ، از اسماعيل بن يعقوب ، از محمّد بن سليمان زينبى به من چنين روايت كرده است :
خبر مرگ عبد اللّه بن موسى را در حالى به متوكّل دادند كه چهارده روز از مرگ وى مىگذشت و پس از آن خبر مرگ احمد بن عيسى را نيز به اطّلاع او رساندند و متوكّل از مرگ اين دو نفر بسيار شاد شد زيرا از فضل آن دو و از جنبش آنها بسيار بيمناك بود و از سوى ديگر ، شيعيان زيديه نيز فرمانبردار اين دو بودند و متوكّل از خروج اين گروه مىترسيد و پس از آنكه خبر مرگ آن دو را شنيد آرام گرفت امّا يك هفته پس از مرگ آن دو ، به قتل رسيد .
قبلا از زيد بن زين العابدين ( ع ) سخن گفتيم و اين نكته را يادآور شديم كه حسين بن ذو الدمعه كه امام صادق ( ع ) آموزش و پرورش او را به عهده داشت ، يكى از فرزندان زيد بن زين العابدين ( ع ) بوده است و گفتيم كه حسين ذو الدمعه نوهاى داشت كه يحيى بن عمر بن حسين ذو الدمعه خوانده مىشد و نيز گفتيم كه وى مدّتى بر كوفه حكومت كرد و خلاصهاى از زندگى او را يادآور شديم ، مقصود ما از ذكر اين سخنان در اينجا آن است كه ، وقايع انقلاب يحيى بن عمر بن حسين ذو الدمعه در زمان خلافت متوكّل بوده كه تا زمان مستغين ادامه داشته است . يحيى قيام خود را در زمان متوكّل و در خراسان آغاز كرد ولى عبد اللّه بن طاهر او را شكست داد و متوكّل دستور داد او را تسليم عمر بن فرج رخجى كنند و بدين ترتيب او را تحويل عمر بن فرج دادند ، عمر با وى به درشتى سخن گفت ولى يحيى پاسخ او را داد و او را به باد سرزنش گرفت . عمر شكايت نزد متوكّل برد و متوكّل دستور داد يحيى را هجده ضربه تازيانه زدند و در زيرزمينى در بغداد محبوسش كردند ، مدّتى آنجا بود تا اينكه آزاد شد . وى پس از آزادى همچنان در بغداد بود تا آنكه در كوفه قيام ، و همه را به سوى
امامان شيعه و جنبشهاى مكتبى ( فارسي ) — صفحة 341
مساهمون: السيد محمد تقي المدرسي
ص٣٤١