تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امامان شيعه و جنبشهاى مكتبى ( فارسي ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
امام در دل داشتم به محبّت تبديل كرد . » اين بود مختصرى از زندگى آكنده از تلاش و كوشش و جهاد پيگير امام در راه خداوند عزّ و جلّ . تقيّهء مكتبيها در دوران امامت موسى بن جعفر ( ع ) به اوج خود رسيده بود و جز در زمان معاويه و پس از شهادت امام حسن ( ع ) و انتقال حكومت ظاهرى به معاويه ، مكتبيها چنين شرايط سختى را به خود نديده بودند ، شرايطى كه مىبايست در آن كمال تقيّه رعايت مىشد . افراد مكتبى در زمان امام موسى بن جعفر ( ع ) نمىتوانستند به صراحت نام امام را ببرند و براى مثال چنين مىگفتند : « عبد صالح چنين گفته است . » عبد صالح از القاب امام موسى بن جعفر ( ع ) است ، به همين سبب بيشتر رواياتى كه از امام ( ع ) نقل مىشود ، با القابى همچون « عبد صالح » « عالم » و نظاير آن همراه است . افراد مكتبى هنگامى كه سخنى از امام نقل مىكردند ، چنين مىگفتند : « صابر گفته است » « امين گفته است » « زاهد گفته است » « ابو ابراهيم گفته است » « رجل گفته است » « راحل گفته است » « ماضى گفته است » پس از شهادت امام موسى بن جعفر ( ع ) و التزام افراد مكتبى به تقيه ، امام را « ماضى » يا « راحل » مىناميدند كه اين خود نشانگر طبيعت زندگى سياسى و وحشت و اضطراب حاكم در زمان امام ( ع ) مىباشد . از عبد اللّه بزاز نيشابورى روايت شده كه گفته است : « من با حميد بن قحطبه طائى طوسى همكارى داشتم ، در يكى از روزها به آن شهر رفتم و وى خبر آمدن مرا شنيد و فورا مرا به خانهء خود دعوت كرد ، من هنوز لباس سفر بر تن داشتم و فرصت عوض كردن آن را نيافته بودم . ماه مبارك رمضان بود و من هنگام نماز ظهر به خانهء او رسيدم ، چون داخل شدم او را در خانه‌اى يافتم كه آب در آن جريان داشت ، به او سلام كردم و نشستم ، ظرف آبى آورده شد و او دستهايش را شست ، به من نيز دستور داد دستهايم را بشويم ، من هم دست خود را شستم ، سفره‌اى پهن شد و من فراموش كردم كه روزه دارم و در ماه مبارك رمضان هستم ولى ، همين‌كه به خاطر آوردم دست از طعام كشيدم . حميد به من گفت : چرا نمىخورى ؟ گفتم : اى امير ! ما ، در ماه رمضان هستيم و من بيمار نيستم و مرضى كه موجب افطار شود ندارم ولى شايد امير عذر يا مرضى دارد كه بايد افطار كند . وى گفت : مرضى كه اقتضاى افطار داشته باشد ، ندارم و كاملا سالم هستم ، به دنبال اين سخنان اشك از چشمانش ريخت و گريست . چون از خوردن غذا دست كشيد گفتم : چه چيز تو را به گريه واداشت اى امير ؟ گفت : هنگامى كه هارون الرشيد در طوس بود در يكى از شبها در پى من فرستاد و مرا احضار كرد ، چون بر او وارد شدم شمعى فروزان و شمشير سبز آخته‌اى را در برابر او ديدم در حالى كه خدمتكارى نيز در حضور او ايستاده بود ، چون نزد او رسيدم سرش را بلند كرد و گفت : فرمانبردارى تو از امير المؤمنين چگونه است ؟ گفتم : جان و مال من در راه او ارزشى ندارد ، وى