اشكهايش ريزان است ، برخيز و به او سلام كن و او را در آغوش بگير ، در اين هنگام همچون حيوان وحشتزدهاى از تو خواهد ترسيد ، خود را معرفى كن و خويشاوندى خود را به او بازگوى ، در اين وقت با تو خواهد نشست و زمانى دراز سخن خواهد گفت و حال همهء ما را از تو خواهد پرسيد و از حال خود تو را آگاه خواهد كرد ، كارى كن كه از نشستن با تو خسته و ملول نشود ، سخن با او كوتاه كرده و خداحافظى كن ، وى از تو خواهد خواست كه ديگر به ديدارش نروى ، هرچه مىگويد انجام ده زيرا اگر دوباره به ديدار وى به روى خود را از تو پنهان خواهد كرد و از تو خواهد ترسيد و مكان خود را تغيير خواهد داد و اين موجب زحمت او مىشود . »
يحيى پاسخ داد : « آنچه بگويى انجام مىدهم » وى ديدار خود با عيسى را چنين شرح مىدهد :
« به كوفه وارد شدم و او ( عيسى ) را ديدم ، او چنان بود كه پدرم توصيف كرده بود ، قدمى برنمىداشت و گامى نمىنهاد مگر آنكه لبهايش به ذكر خدا مشغول بود ، اشك در چشمانش حلقه زده بود و گاهى بر گونههايش سرازير مىشد پس برخاستم و در آغوشش گرفتم ، از ديدن من چون حيوانى كه از ديدن انسانى وحشت كند ، ترسيد . گفتم : اى عمو ! من يحيى بن الحسين بن زيد هستم ، من برادر زادهء توام ، وى مرا در آغوش گرفت و آنقدر گريست كه گمان كردم به زودى جان به جان آفرين تسليم خواهد كرد ، سپس شترش را خواباند و با هم نشستيم ، او شروع به احوالپرسى خانوادهاش كرد و حال يكيك مردان و زنان و كودكان را جويا شد من احوال يكيك آنها را براى او شرح مىدادم و او مىگريست ، سپس گفت : فرزندم ! من با اين شتر سقّايى مىكنم و مزد حاصل از اين كار را به صاحبش مىدهم و با مقدار كمى از آن سدّ جوع مىكنم و گاهى كه از فروش آب جلوگيرى مىكنند به بيابان ( يعنى پشت كوفه ) مىروم و از باقيماندهء غذاى ديگران كه به بيابان مىريزند تغذيه مىكنم ، دختر اين مرد ( صاحب شتر ) را به زنى گرفتهام و او تا اين زمان به هويّت من پى نبرده است ، همسرم دخترى به دنيا آورد ، دخترم بزرگ شده است ولى مرا نمىشناسد و نمىداند من كيستم ، مادرش به من گفت : دخترت را به عقد فلان سقّا درآور - وى سقّايى است كه در همسايگى ما زندگى مىكند - زيرا دارايى او از ما بيشتر است و دختر ما را نيز خواستگارى كرده است ، وى همچنان در خواستهء خود پافشارى مىكرد و من نمىتوانستم به او بگويم كه اين كار در شأن من نيست زيرا اين مسأله موجب مىشد كه راز من آشكار شود ، وى همچنان اصرار مىورزيد و من از خدا مىخواستم كه مرا در اين امر يارى دهد . تا اينكه دخترم پس از چند روز درگذشت ، هيچ چيز مرا در دنيا اندوهگين نكرد مگر آنكه دخترم مرد . و به نسبت خود با رسول خدا ( ص ) آگاهى نيافت . » وى سپس يحيى را سوگند داد كه از نزد او برود و ديگر
امامان شيعه و جنبشهاى مكتبى ( فارسي ) — صفحة 129
مساهمون: السيد محمد تقي المدرسي
ص١٢٩