شكّى نيست كه دلهرهء فاطمه عليها السلام ، علىرغم اعلان آمادگى ابوطالب براى نصرت پدرش ، همچنان باقى است ؛ چرا كه اين قوم ، يكسره ، در كارِ توطئهگرى بر ضدّ پيامبرند و بر آنند تا از اين امر ( دعوت به اسلام ) خود را خلاص كنند . گروهى به نمايندگى قريش بار ديگر نزد ابوطالب رفتند ؛ فاطمه با خود مىگويد : « آنها چه مىخواهند ؟ جز اينكه خواهان خاتمه يافتن كار پيامبر صلى الله عليه و آله و دعوت او به خداى يگانهاند ! » و آنگاه گفتار پدرش مصطفى صلى الله عليه و آله را بر زبان مىراند : ، « . . . به خدا اگر خورشيد را . . . » و مىگويد : خدا به زودى امر رسالت پدرم را آشكار و او را پيروز مىسازد ، هر چند اين مشركان كراهت ونفرت داشته باشند ، سپس فاطمه آسيمه سر ، با گامهايى بىقرار به خانهء عمويش ابوطالب مىرود تا ببيند اينها از پدرش چه مىخواهند ؛ خبردار مىشود كه قوم ( عماره ) پسر وليد بن مغيره را با خود آورده تا ابوطالب او را به جاى پيامبر صلى الله عليه و آله بگيرد و محمّد را به آنان بدهد ، تا به قتلش رسانند !
ابوطالب اين پيشنهاد مشركان را با كمال بىاعتنايى و خشونت رد كرده و مىگويد :
« به خدا سوگند كه بد معاملهاى را به من پيشنهاد دادهايد ، شما پسرتان را مىدهيد تا من از او پذيرايى كنم و من پسرم را به شما بدهم تا به قتل رسانيد ؟ ! »
در اينجا فاطمه عليها السلام گريان مىشود كه آنان به چيزى جز قتل پدرش راضى نمىشوند و شتابان نزد مادرش خديجه مىرود و گريهكنان دامنِ مادر را مىگيرد و آن سخنِ مشركان و پاسخى را كه ابوطالب داده بود براى مادر بازگو مىكند . خديجه لبخندى مىزند و دست مهربانى بر شانههاى دختر نهاده ، مىگويد :
« پيامبر صلى الله عليه و آله با رسالتى از جانب خداوند مبعوث شده و خدا او را براى همهء مردم فرستاده و همو پيامبر و رسالتش را حمايت خواهد كرد تا آن را براى مردم آشكار گرداند ، دخترم ! مضطرب نباش و بدانكه هر قدر محنتها فزونى گيرد ، فرج و گشايش نزديك شود و خدا در پس سختى گشايشى قرار دهد ؛ أنّ اللَّهسيجعل بعد عُسْرٍ يُسراً . »
از اين فضاى تيره و تار چند روزى بيش نگذشت ، كه نورى در آسمان ستمديدگان درخشيد . « حمزة بن عبدالمطّلب » عموى پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام آورد . اسلام آوردن حمزه
إنها فاطمة الزهراء س ( فاطمه زهرا ع ) ( فارسى ) — صفحة 95
مساهمون: محمد عبده اليماني
ص٩٥