تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إنها فاطمة الزهراء س ( فاطمه زهرا ع ) ( فارسى ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
به پاى آن كشته شوم ! » اين را گفت و در حالى كه اشك در ديدگانش حلقه زده بود از جاى برخاست . همين‌كه به راه افتاد ابوطالب او را صدا زد ، چون نزديك شد به او گفت : « اى پسر برادرم ! برو و هر آنچه دوست دارى بگو ، به خدا قسم تو را به دست حادثه‌ها نمىسپارم ( تو را حمايت مىكنم ) . » آنگاه ابوطالب شعرى سرود و گفت :
واللَّه لن يصِلوا إليك بجمعهم * حتّى أوسد في الترابِ دفينا فاصدع بأمرك ما عليك غضاضة * وابشر بذاك وقرَّ منه عيونا
« به خدا سوگند ! آنها با گروهشان به تو دست نخواهند يافت تا من در دل خاك مدفون شوم . پس از كار خود فاش سخن بگو كه بر تو باكى نيست و به آن بشارت ده و ديدگان را با خود روشنى بخش . » و فاطمه ، اين دو سخن را بر زبان تكرار مىكرد ، سخن پدر را كه گفت : « واللَّه لو وضعت الشمس . . . » ؛ به خدا اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذارند از اين امر صرف نظر نخواهم كرد تا آن را آشكارا نمايم يا به پاى آن كشته شوم ! » « 1 » و همراه با تكرارِ اين كلمات - پر قدرت كه حكايت از استوارى و عمق ايمان به رسالت بود - مىگريست ، آنگاه شعرِ ابوطالب را بر زبان مىراند و از يارى او شادمانى مىكرد و آرزو داشت كه ابوطالب اين ياور با وفاى پيامبر كه قريش احترام او را داشتند ، ايمان مىآورد . « 2 » تا از آزار قريش تا حدّى بكاهد !
هامش
( 1 ) - سيرهء ابن‌هشام ، ج 1 ، ص 266 ؛ الروض الأُنُف ، ج 2 ، ص 5 و 6 ( 2 ) - شك نيست كه ابوطالب به پيامبر ايمان آورد و اين در اشعار ابوطالب مكرر آمده است ؛ از جمله در ادامهءهمان ابيات فوق است : « ودعوتني وعلمت أنّك صادق ، ولقد صدقت وكنت قدماً أميناً . . . » ؛ « ومرا دعوت كردى و مىدانم كه تو صادق و راستگويى و امانت و صدق شيوهء ديرين تو بوده است . » « مترجم » .