مشركان با شنيدن سخنان عتبه گفتند : « به خدا او تو را هم سِحر كرده است ! »
عتبه گفت : « اين رأى من است ، شما خود مىدانيد ، هر آنچه خواهيد بكنيد . » « 1 »
در اينجا مسلمانان و پيشاپيشِ همه ، فاطمهء زهرا عليها السلام درك كرد كه ابر و مه ، بايد پراكنده شود و خورشيد تابيدن گيرد تا حجابها را بزدايد و قريش چارهء ديگرى ندارد و در برابر حق ناتوان شده است . آنها مىكوشيدند كه با وعدهها و اميدها پيامبر را از دعوت منصرف كنند و هر آنچه داشتند در طَبَق نهاده با آن حضرت گفتگو مىكردند ، امّا نمىدانستند كه او طالب دنيا و متاع زودگذر آن نيست . آنها بر كالاى فانى و بىثبات دنيا تكيه مىكردند و او با بىرغبتى به دنيا و اميدوار به فضل خدا راه خود را مىپيمود .
اين گونه وضعيت دگرگون شد و دعوت اسلامى با تلاشى بىسابقه به پيش رفت امّا ابوطالب همچنان از خطر مشركان براى پسر برادرش بيمناك بود و به حوادث گذشته فكر مىكرد كه مشركان او را به مبارزه تهديد مىكردند و براى قتل پيامبر چانه مىزدند و « عمارة بن وليد » را به جاى او هديه مىكردند و ابوجهل با دشنه قصد كشتن آن حضرت را داشت و « عتبة بن ربيعه » ردا به گردن مباركش پيچيد كه چيزى به قتل آن حضرت نمانده بود و پسر خطّاب با شمشير آمد به قصد اينكه كار پيامبر را تمام كند ، امّا اسلام آورد و بعد نزد دايى خود « عمرو بن هشام » كه سرسختترين دشمن اسلام بود رفت تا خبر مسلمان شدن خود را به او بدهد و او گفت : « نفرين خدا بر تو و آنچه آوردهاى » .
ابوطالب در همهء اين حوادث تأمّل مىكرد و از آن ، بوى شرّ استشمام مىنمود . و هر چه مىگذشت چنين احساس مىكرد كه بالأخره مشركان تصميم دارند خود را از دعوت پسر برادرش خلاص كنند و شايد كه « حمزه و عمر » و ديگران نتوانند جلو اين توطئه را بگيرند ، اگر يكى از جنايتكارانِ جمعيّتِ شرك بر او حمله بَرَد تا او را به قتل رساند . امّا نمىدانست كه خداوند عزّوجلّ نگهدار او از شرّ توطئهء مردم است . از اينرو ابوطالب با
هامش
( 1 ) - نك : تفسير ابنكثير ، ذيل آيهء : صفَإن أَعْرَضُوا فَقُل أَنذرتُكُم صاعِقَة مَثْل صاعِقَة عاد وَ ثَمُودش ؛ و ابنهشام ، ج 1 ، ص 393