عبداللَّه آن جوانى بود ، كه همهء دوشيزگان قريش و بلكه همهء دختران مكّه ، رؤياى وصل وى را در سرداشتند ؛ برخى زنان پيشنهاد ازدواجِ با وى مىدادند و او امتناع مىورزيد ؛ از جمله : « قتيله دختر نوفل فرزند اسد بن عبدالعزّى » از قريش ، خواهر « ورقة بن نوفل » ، كه در كنار خانهء كعبه جلو عبداللَّه را گرفت و گفت : عبداللَّه ! كجا مىروى ؟
و او جواب داد : با پدرم مىروم . قتيله گفت : صد شتر ، همانند آنچه فداى تو شد ، قربانى كنم كه هم اكنون همسرى مرا بپذيرى ! عبداللَّه پاسخ داد : من با پدرم هستم و مخالفت او نكنم و جدايى او نپذيرم ! و در روايت ديگر است كه چون عبداللَّه بر آن زن گذشت ، زن لباس او را گرفت و پيشنهاد همسرى داد اما عبداللَّه امتناع كرد و گفت : خواهم آمد ! و شتابان گريخت .
يكى ديگر از اين زنان ، « فاطمه دختر مرّ » يكى از زيباترين و عفيفترين زنان بود كه به گفتهء ابنسعد در « طبقات » كتابهايى خوانده بود يا به گفتهء « طبرى » و « ابنكثير » كاهنهاى بود از قبيلهء خثعم كه عبداللَّه را به همسرى فراخواند و گفت : به ازاى آن صد شتر مىدهم و عبداللَّه به او نگاه كرد و گفت :
امّا الحرام فالممات دونه * والحلّ لا حلّ فاستبينه
فكيف بالأمر الذي تنوينه * يحمي الكريم عرضه و دينه
« امّا به حرام ، كه مرگ به از اينست ، و اگر به حلال است ، كه من آن را حلال نمىدانم .
تا چه رسد به آنچه تو مىخواهى ! شخص با كرامت ، دين و آبروى خود را پاس مىدارد ! »
اين خبر به جوانهاى قريش رسيد و به ملامت او زبان گشودند ، عبداللَّه در پاسخ آنها اشعارى سرود كه مضمون آن چنين است :
« ابرى را ديدم كه چهره نمود و با ريزش باران ، نور اميد درخشيدن گرفت .
آبى كه از آن پديد آمد پيرامونش را همچون سپيدهء صبح برافروخت .
و اين همان شرافتى است كه بدان اعتراف مىكنم و چنين نيست كه هر كس چوب