بشارت !
آمنه گويد : در حالى كه بين خواب و بيدارى بودم ، صدايى به گوشم رسيد و به من گفت : « اينك تو به وجودِ سرور اين امّت آبستنى ! » من از حمل بىخبر بودم و اثرى از آن مشاهده نمىكردم .
اين رؤياى روشن ، اركان وجود آمنه را لرزاند ؛ رؤيايى كه به حقيقت تجسّم يافت .
نورى ديد كه از وى ساطع شد و افق تا افق را از روشنى لبريز ساخت تا آنجا كه « بُصرى » يكى از شهرهاى شام را ديد و اين هنگامى بود كه شوى عزيزش به يثرب سفر كرده و به همسر خود وعدهء ديدار داده بود .
آمنه دوست داشت همراه همسرش مىبود تا آنچه ديده و شنيده است ، او هم مىديد و مىشنيد . دورى شوهر طولانى شد . به بيمارى مبتلا گرديد و در ديار دايىهاى خود ( در يثرب ) بسترى شد و از قافلهء مكّه جا ماند . آمنه با بىصبرىِ تمام ، انتظار بازگشتِ شوهرِ مهربانش را مىكشيد ، امّا او چند روزى پس از حركت قافله از يثرب ، دست از جهان شسته و در يثرب رخ در نقاب خاك كشيده بود . درد فراق قلب شاداب آمنه را سخت مىفشرد و آتشِ غم اندرونش را مىسوخت .
عبداللَّه رفت و به ديار جاويد شتافت و ديدگان آمنه در فراقش اشك مىباريد و در رثاى او مىگفت :
« گوهر زيباى هاشم سرزمين بطحا را بدرود گفت و در لحد منزل گرفت .
پيك اجل او را فراخواند و او را پاسخ داد ، ديگر وى را همانندى در ميان مردم نيست .
در آن شب كه تابوتش را به دوش مىكشيدند ، يارانش سراسيمه و بىقرار بودند .
امّا مرگ بىرحمانه بر او شبيخون زد ، وه ! چه بسيار كريم و مهربان بود . »
رحمت ورأفتِ خداوند قلب آمنه را كه در آتش هجر مىسوخت ، آرامش داد و با بزرگترين نويد كه سروش غيب ندا مىداد ، انس و تسلّى بخشيد . ماههاى حمل به كندى گذشت و آنوعدهء عظيم فرارسيد ، زنان بنىزهره پيرامونش حلقه زدند تا تولّد فرزند عبداللَّه را ببينند امّا در تصوّر آنها نمىگنجيد كه بزرگترين لحظات تاريخ بشرى را شاهد خواهند بود .