وى رو به عبدالمطّلب كرد و گفت :
« به من اجازه مىدهى قسمتى از بدنت را بازبينى كنم ؟ » پاسخ داد : هر جايى از بدن مرا تو نتوانى ديد ! گفت : « منظورم دو سوراخ بينى توست » . جواب داد : مانعى ندارد آنگاه به موهاى بينى او نگريست و گفت : « نبوت و سلطنت را مىبينم ، يكى از اين دو ، در بنىزهره است ! »
عبدالمطّلب برگشت و با هاله دختر وهب بن عبدمناف بن زهره ، ازدواج كرد و فرزندش عبداللَّه نيز با آمنه دختر وهب ازدواج كرد و محمّد صلى الله عليه و آله تولّد يافت و بدينگونه خداوند در فرزندان عبدالمطّلب ، نبوّت و خلافت را قرار داد و خدا داناتر است كه اين تَفَضُّل را در كجا نهد و عواملى پيش آيد تا عبدالمطّلب را به اين شرافت كه اراده و تقدير خداوندى خواسته بود ، بكشاند .
واقعهء ديگرى پيش آمد كه نشان مىداد عبدالمطّلب چگونه به خدا توكّل دارد ، خداوندى كه بر بندگان حاكم است و مىتواند هر ستمگرى يا متكبرى را در يك لحظه خوار و ذليل كند . اين واقعه مربوط به بيتاللَّه الحرام است ، آنگاه كه ديكتاتورى چون « ابرههء اشرم » تصميم گرفت كعبه را ويران كند و لشكرى جرّار ، همراه پيلها ، بسيج كرد و به سوى كعبه حركت داد ، وقتى به حرم رسيدند ، يارانش را گفت : « دامها و اموال مردم مكّه را غارت كنند . شترى از عبدالمطّلب به يغما برده بودند ، وى نزد ابرهه آمد .
ابرهه گفت : چه حاجت دارى ؟
عبدالمطّلب پاسخ داد : شتر مرا به من بازگردان .
ابرهه از اين خواسته در شگفت شد ! و گفت : فكر كردم مىخواهى دربارهء اين خانه كه مايهء شرف و شخصيت شما است ، با من صحبت كنى .
عبدالمطّلب گفت : تو شتر مرا به من بازگردان و اين تو و اين هم خانه ! آن را خدايى است كه از آن دفاع خواهد كرد !
ابرهه دستور داد شتر عبدالمطّلب را به او بازگرداندند و چون آن را گرفت ، نعل بر آن آويخت و براى قربان كردن روانه شد و در حرم رها كرد تا اگر ابرهه قصد آن كند پروردگار حرم را خشم گيرد . عبدالمطّلب بر كوه حرا رفت و اين شعر خواند :
إنها فاطمة الزهراء س ( فاطمه زهرا ع ) ( فارسى ) — صفحة 39
مساهمون: محمد عبده اليماني
ص٣٩