خواست خداوند مرا از بردباران خواهى يافت » و خداوند « فدايى » فرستاد و اين سنّت اسلامى همه سال تكرار مىشود تا يادآور آن ذبح عظيم باشد .
تصوّر مىكنم ، داستانِ نذرِ عبدالمطّلب نيز در ذبح يكى از پسرانش جز به الهام خداوند نبوده است تا نشان دهد كه نسل پاك از ابراهيم و اسماعيل همچنان ادامه دارد ، تا به عبدالمطّلب و عبداللَّه و محمّد صلى الله عليه و آله برسد .
داستان عبداللَّه فرزند عبدالمطّلب به جز به اشارهء خداوند نيست ، كه تجلّيات نبوّت را در اين نسل پاك و در وجود مردانى كه خدا ايشان را از ميان بندگانِ برگزيده به نمايش گذاشته و اصالت ، طهارت ، حسن خُلق ، كَرَم ، جود و ديگر صفاتِ ستوده را در آنان به وديعه نهد تا در جويبارِ نبوّتِ بزرگ ، حضرت محمّد صلى الله عليه و آله ، جارى و سارى گردد .
عبداللَّه ، پسر عبدالمطّلب به صد شترِ فدا مقابله شد و اين نخستين بار بود كه صد شتر فديهء نفس قرار گرفت و اين سنّت در قريش و عرب رواج يافت و رسول خدا صلى الله عليه و آله هم آن را امضا كرد .
در طبقات ابنسعد آمده استكه عبدالمطّلب زيباترين ، نيرومندترين ، بردبارترين و بخشندهترين فرد قريش و از همهء مردم پاكدامنتر بود و هيچ زمامدارى او را نديد ، مگر آنكه به تعظيم وى كوشيد . او آقاى قريش بود تا زمانى كه به ديار باقى شتافت . « 1 »
از مناقب او : وفاى به عهد بود حتّى پس از مرگش ! گروهى از خزاعه ، نزد او آمده ، گفتند : « ما همسايگان شماييم ، آمدهايم با تو همپيمان شويم . » او پذيرفت و با هفت تن از فرزندان مطّلب ( پسر عموهايش ) و « ارقم بن نزله » و ضحاك و عمرو ، فرزندان ابىصيفى از اولاد هاشم آمدند ، داخل دارالندوه شدند و پيمان بستند كه يكديگر را يارى رسانند وياران يكديگر باشند و نامهاى را امضا كردند و در كعبه آويختند و عبدالمطّلب شعرى گفت بدين مضمون :
« به زبير ( پسرم ) وصيت مىكنم كه اگر مرگم در رسد ، عهد مرا با بنىعمرو نگهدارد و پيمانى را كه شيخ او بسته محترم شمارد و از ستم و نيرنگ بپرهيزد ؛ زيرا آنها پيمان ديرين را ارج نهاده و با پدرت همسوگند شدند كه در كنار قومت بمانند . »
هامش
( 1 ) - طبقات ابنسعد ، ج 1 ، ص 5