سيراب گشتند .
رقيقه دختر ابىصيفى به همين مناسبت اين اشعار را سرود :
بشيبة الحمد أسقى اللَّه بلدتنا * و قد فقدنا الحيا واجلوذ المطر
فجاد بالماء جونى له سبل * دان فعاشت به الأنعام والشجر
منا من اللَّه بالميمون طائره * و خير من بشرت يوما به المضر
مبارك الامر يستسقي الغمام به * ما في الأنام له عدل و لا خطر
« به دعاى شيبة الحمد ( عبدالمطّلب ) خدا شهر ما را سيراب كرد ، در حالى كه باران را نمىديديم و بارشى نبود .
آنگاه آب از هر طرف جارى شد و چهار پايان و درختان زنده شدند .
اين منّت خداوند بود كه به ميمنت آن نيك فال و بهترين كسى كه روزى « مُضر » را به وجودش بشارت داده بودند ، شامل حال ما شد .
آن وجود مبارك كه ابرها به بركتش ببارند ، و در ميان خلق مانند او و به بزرگىاش ، نظيرى نيست ! »
آرى ، پيوند ايمانى ميان جد بزرگ پيامبر عبدالمطّلب با آفريدگار هستى پايدار بود و او خدا را بر آيين ابراهيم پرستش مىكرد و آن هاتف كه در خوابِ « رقيقه » آمد ، اشارهاى بود از خداى متعال و نشانهاى بر اينكه نبوّت در نسل اين مرد پاك و وجود مبارك او خواهد بود ، كه چون با دعا از خدا طلب باران كرد ، خدا بىدرنگ دعايش را به اجابت رسانيد و اين خود دليلى است بر گنجينهء قلبِ پاك تهى از شرك و صفاى نفس و روشنى باطن كه تمام وجودش رابه خدا متوجه مىساخت و خدا خواستهء او را برآورده نمود .
عبدالمطّلب خبر آمدن پيامبرى را شنيده بود و آرزو مىكرد او از دودمان وى باشد و بدين منظور در انجام هر عملى كه رضاى خداى را دربرداشت شتاب مىگرفت . يكى از روزها در سفر يمن بر يكى از بزرگان « حمير » وارد شد . نزد وى ، مردى را از اهل يمن ديد كه عمر طولانى داشت و كتابهاى فراوانى را خوانده بود .