آمدند ! ابوبكر با مردم نماز مىخواند ، چون پيامبر را ديد خواست عقب بايستد ، پيامبر اشاره فرمود كه عقب نايستد و خواستند كه حضرتش را در كنار او بنشانند و ابوبكر به نماز پيامبر اقتدا نمود و مردم صداى تكبير او را مىشنيدند . « 1 » در روز شنبه پيامبر ، غلامان خود را آزاد كردند و هفت دينار كه نزد آن حضرت بود صدقه دادند و شمشير خود را به مسلمانان هديه كردند . « 2 » دو روز گذشت . آفتاب برآمد و مصطفى صلى الله عليه و آله احساس كرد آنروز فاطمه عليها السلام با وى ديدار نكرده است . او را فرا خواند . فاطمه عليها السلام شتابان نزد پدر آمد .
عايشه مىگويد : « فاطمه آمد ، درحالىكه راه رفتن او همانند راه رفتنِ پيامبر بود ، رسولخدا فرمود : خوش آمدى دخترم ! و او را در كنار خود نشانيد و با او رازى گفت كه فاطمه با شنيدن آن گريست ! آنگاه با او چيزى به آهستگى فرمود كه خندان شد ! » عايشه مىگويد : « گفتم : نديده بودم خنده پس از گريه ، پيامبر خدا با تو چه رازى گفت ؟ » زهرا عليها السلام فرمود : « راز پدرم را فاش نمىكنم » . پس از آنكه پيامبر رحلت فرمود ، فاطمه عليها السلام از قول پدر چنين حكايت كرد : « جبرئيل همه ساله يك بار مىآمد و قرآن را به من عرضه مىداشت و امسال دوبار آمده و قرآن را عرضه نموده است ، به گمانم كه مرگ من نزديك شده است ! من پدر خوبى براى تو بودم . آنگاه فرمود : تو نخستين كسى از خاندان من هستى كه به من ملحق خواهى شد . فاطمه گفت : از اين سخن گريستم ! آنگاه فرمود : آيا خشنود نيستى از اينكه سيدهء زنان اين امت و زنان جهانيان باشى ؟ ! و من با شنيدن اين سخن خندان شدم ! » « 3 »
در روايت ديگر آمده : « كه پيامبر فرمود با اين بيمارى جان خواهم سپرد و من گريان شدم . آنگاه فرمود : تو نخستين كسى هستى از خاندانم كه به من ملحق شوى و بدين جهت خندان شدم ! » « 4 »
هامش
( 1 ) - صحيح بخارى ، ج 1 ، ص 98 و 99 . منابع شيعه در اين خصوص بگونهء ديگر سخن مىگويند ، در اين منابعآمده است كه پيامبر به او اشاره كردند كنار بايستد و خود به امامت نماز ايستادند . نك : بحارالأنوار ، ج 22 ، ص 467 « مترجم » .
( 2 ) - بر اساس روايات شيعه ، پيامبر شمشير و زره و مركب سوارى و انگشتر و ساير لوازم ويژه خود را بهعلىبن ابىطالب عليه السلام هديه كردند . نك : بحارالأنوار ، ج 22 ، ص 456 و 457
( 3 ) - صحيح بخارى ، باب مرض رسولاللَّه ، نك : طبقات ابن سعد .
( 4 ) - در برخى روايات آمده كه اين گفتگو در هفتهء آخر عمر پيامبر بود نه روز آخر .