دست عبدالرحمان بن عوف تكيه داشت ، آمد و كودك محتضر را از دامن مادر برداشت و در دامن خود نهاد . اندوه ، قلبِ حضرتش را مىفشرد و اشگ از ديدگانش مىريخت ؛ زيرا مىديد كه تنها فرزندش با سكرات مرگ دست به گريبان است و نالههاى احتضارش را مىشنيد كه با اشگها و نالههاى اطرافيان از مادر و خواهر و خاله و دايه در آميخته بود !
انسبن مالك گويد : « همراه با رسولخدا بر ابو يوسف وارد شديم ، او پيامبر را گرفت و بوسيد و بوييد . سپس بر ما وارد شد و ابراهيم در حال جان دادن بود ، از ديدگان رسولاللَّه اشگ مىريخت . عبدالرحمانبن عوف عرض كرد : « شما اى پيامبر خدا ( و گريه ) ؟ ! » فرمود : « اى پسر عوف ، اين رحمت خداوند است ! » سپس ادامه دادند : « ديده اشگ مىريزد و دل اندوهگين است و جز رضاى پروردگارمان چيزى نمىگوييم ؛ اى ابراهيم ! ما ، در فراق تو غصه داريم . » « 1 » پدر خم شد و درحالىكه اشگ مىريخت فرزندِ راحلِ خود را بوسه داد ! و دستِ مبارك بر بدنش كشيد و گفت : « اى ابراهيم ، اگر نبود امر حق و وعدهء صادق او و پيوستن آيندگان به گذشتگان ، بيش از اين بر تو اندوهگين مىشديم . اى ابراهيم ما را غصّهدار كردى ! چشم مىگريد و دل اندوهگين مىشود و چيزى كه خدا را به خشم آورد نمىگوييم ! » « 2 »
آنگاه پيامبر مادر داغديدهء ابراهيم را دلدارى داد و سخنان حكيمانهء همسرِ مهربان از آلام او كاست . به ماريه گفت : « ابراهيم فرزند من است . او لب از شير نگرفته مُرد ، و او را دو دايه است در بهشت كه دوران شير خوارگىاش را كامل كنند ! » با گفتهء پيامبر تبسّمى بر لبهاى اهل مجلس از مرد و زن - كه در جوار پيامبر و مادر ابراهيم ماريه از مرد و زن ، گريان بودند - نقش بست . بانگ اذانِ سپيده دَم به گوش رسيد و همگى به نماز رفتند و به مناجات ايستادند و صبر و آرامش از خدا طلبيدند ! خبر مرگ ابراهيم در شهر مدينه پيچيد .
با طلوع آفتاب ، همه براى تشييع گردآمدند . « فضلبن عباس » كودك راحل را غسل داد و پدرش نشسته بود و مىناليد و اشگ مىريخت . ابراهيم از خانهء دايهاش بر تابوت كوچكى حمل شد و پدرش رسولخدا صلى الله عليه و آله بر او نماز خواند . او را تا بقيع تشييع كردند .
هامش
( 1 ) - نك : لولؤ و مرجان ، كتاب الفضائل ، حديث ، 1495
( 2 ) - الاستيعاب ، الاصابه ، ترجمه ابراهيم .