مىكردند كه پيامبر در مكّه رحل اقامت خواهد افكند ؛ زيرا آنها شادمانى پيامبر را پس از فتح مكه و اسلام آوردن مردم و توجه آن حضرت به تأليف قلوب آنها و شوق بازگشت به مكه را پس از هجرت مىديدند . يكى از انصار مىگفت : « رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به ديدار قوم خود نايل آمد » و شاعر انصار « حسان بن ثابت » شعرى گفت و در آن رفتار پيامبر صلى الله عليه و آله در افزودن عطاى « مؤلّفة قلوبهم » ؛ يعنى اهل مكه را مورد انتقاد قرار داد و گفت :
« و أئتِ الرسول فقل : يا خير مؤتمن * للمؤمنين إذا ماعُدِّد البشر . . . »
« نزد پيامبر برو و بگو اى بهترين امين بشريت براى مؤمنان .
به كدامين دليل ، سُلَيم ( اهل مكه ) كه كوچ دادند ، بر آن قوم كه پناه دادند و يارى نمودند ، مقدّم داشته شوند ؟ !
آنها كه خداوند انصارشان ناميد به اين جهت بود كه دين هدايت را يارى دادند و در جنگ ، آنگاه كه شعلهور مىشد يار و مدد كار بودند .
و در راه رضاى خدا شتاب كردند و پذيراى ناملايمات شدند و بيم و هراس به خود راه نداده ، دلتنگ نشدند .
در حالىكه مردم به خاطر تو بر ما تاختند و ما را جز شمشير و نيزه ياورى نبود .
ما سستى و شكست به خود راه نداديم و از ما لغزشى ديده نشد و مردم ديگر به لغزش و انحراف كشيده شدند . »
فاطمه عليها السلام صداى حسّان را شنيد و مردم مكه نيز شنيدند . او فكر مىكرد اين عتاب ، به خصوص از انصار ، بيهوده نيست ! نگران بود كه پدرش با وضعى دشوار روبرو است هرچند اطمينان كامِل داشت كه حضرتش از اين وضع دشوار راه نجات دارد ، امّا در هرحال فاطمه از اين واقعه رنج مى برد و بدرستى نمىدانست چه وضعى پيش خواهد آمد ! تا اينكه شنيد پدرش در خيمهء خود به استقبال نمايندهء انصار ، سعدبن عباده شتافت كه از گلايه و شكوهء انصار نگران بود مصطفى صلى الله عليه و آله فرمود : « اى سعد ! نظر تو در اين باره چيست ؟ » سعد پاسخ داد : « يا رسولاللَّه ! من نيز جداى از قوم خود نيستم » .
فاطمه عليها السلام ملاحظه كرد كه پدرش هيچگونه احساس نگرانى و دلتنگى ننمود و در چهرهء او چيزى كه نشانهء خشم هرچند ناچيز باشد ، ديده نشد ، بلكه با عطوفت و مهربانى