« حق آمد و باطل رفت . همانا باطل از ميان رفتنى است . »
شورِ حماسهء مسلمانان بالا گرفت و فرياد تكبير و تهليل و ثناگويى حق تعالى فزونى يافت ! چنان كه گويى مردگان نيز اين فريادها را مىشنيدند ! آيا « ياسر و سميّه » و ديگر مؤمنانِ درگذشته ، كه جهاد كردند و پذيراى شهادت شدند ، نيز مىشنوند ؟ ! آياامّالمؤمنين ، خديجه ، مىشنود ؟ ! پيامبر صلى الله عليه و آله به ما مىگويد : « مردگان صداى پاى عابرين را مىشنوند و سلام را پاسخ مىدهند « 1 » و برخى در نعمت و برخى در عذاباند ! » حال كه چنين است ترديدى نداريم كه امّالمؤمنين خديجه در عالمِ ديگر با اين پيروزى آشكار و نويد بخش بسيار شادمان است ! أُمّهانى دختر ابوطالب كه زوجهء « هبيرة بن ابى وهب مخزومى » است مىگويد : « همين كه رسولخدا صلى الله عليه و آله از بالاى شهر مكه وارد شد ، دو مرد از بنىمخزوم ، كه به گفتهء ابن هشام « حارثبن هشام » و « زهير پسر ابى اميّةبن مغيره » بودند ، فرار كرده نزد من آمدند ، برادرم علىبن ابىطالب عليه السلام نزد من آمد و آنها را ديد و گفت : به خدا آنها را به قتل خواهم رساند ؛ من درِ خانهام را به روى آنها بستم و خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيدم . آن حضرت بالاى شهر مكه بود ، ديدم از قدحى - كه در آن اثرى از خمير ديده مىشد - خود را شست و شو مىدهد و فاطمه دخترش ، با پوششِ خود او را استتار مىكند ، همين كه شست و شو كردند ، لباس خود را برتن نموده ، آنگاه هشت ركعت نماز ظهر و عصر را خواندند و رو به من كرده گفتند :
« مرحباً و اهلًا يا امّهاني ماذا جاء بك » .
« امّ هانى خوشآمدى . براى چه كارى آمدهاى ؟ »
من خبر آن دو مرد و سخن على عليه السلام را دربارهء آن دو به حضرتش گزارش دادم ، فرمود : « كسى را كه تو پناه دادى ما نيز پناه داديم و كسى را كه امان دادى امان دهيم ، آنها را نكشيد ! » « 2 »
هامش
( 1 ) - جاى قدردانى است كه نويسندهء منصف در محيط عربستان كه افكار سخيف وهّابيت حاكم است ، به اينحقيقت اعتراف مىكند ، « مترجم » .
( 2 ) - السيره ، ج 4 ، ص 47 ؛ نك : الاستيعاب .