از وى خواست انصار را جمع آورَد . سعد ، رفت و انصار را فرا خواند و به محضر پيامبر آورد و گفت : اينك انصار آمادهاند . » پيامبر در ميان جمع انصار آمد و حمد و ثناى الهى گفت و آنگاه فرمود :
« اى گروه انصار ، اين چه سخنى است كه از شما براى من نقل كردهاند ؟ درباهء من چه فكر مىكنيد . . . ؟ آيا با آمدن من خداوند شما را از گمراهى به راه هدايت نياورد ؟ ! از تهىدستى بىنياز نكرد ؟ با ايجاد ألفت ميان دلهايتان از دشمنى نرهانيد ؟ » .
آنها پاسخ دادند :
« چرا ، خدا و پيامبر خدا را منّت و تَفَضُّلِ افزونترى است ! »
فرمود : « اى گروهِ انصار آيا مرا پاسخ نمىدهيد ؟ »
گفتند : « يا رسولاللَّه ! چگونه پاسخ دهيم ، منت و فضل از آن خدا و پيامبر اوست . » پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان با آنها مدارا كرد تا آنجا كه فرمود :
« به خدا سوگند اگر مىخواستيد مىگفتيد - و درست هم مىگفتيد و تصديق گفتار شما مىشد - كه : نزد ما آمدى درحالىكه تو را تكذيب كردند و ما تو را تصديق كرديم .
بىياور بودى يارىات نموديم ، آواره بودى ، پناهت داديم . تهى دست بودى ، تو را شريك دارايى خود ساختيم .
اى گروهِ انصار . آيا تصوّر مىكنيد كه من با برگِ سبزى از دنيا ، قومى را دلخوش ساختم ، اما شما را به اسلام آوردنتان رها كردم ؟ !
اى گروه انصار ! آيا راضى نيستيد كه مردم ، گوسفند و شتر بِبَرند ، اما شما با رسولخدا صلى الله عليه و آله به خانههايتان برگرديد ؟
سوگند به آنكه جانم در دست قدرت اوست ، اگر هجرت نبود ، من هم مردى از انصار بودم ، و اگر مردم به سويى بروند و انصار به سوى ديگر من به جرگهء انصار مىپيوندم !
بار خدايا ! انصار را رحمت كن و نيز فرزندان انصار و فرزندانِ فرزندانِ انصار را ! . »
انصار با شنيدن اين سخنان گريستند و اشك بر چهرهها جارى ساختند و با ايمانِ هرچه تمامتر فرياد برآوردند :
إنها فاطمة الزهراء س ( فاطمه زهرا ع ) ( فارسى ) — صفحة 208
مساهمون: محمد عبده اليماني
ص٢٠٨