« اى پيامبر خدا ، به سهم و بهرهء خود راضى هستيم ! » « 1 »
فاطمه زهرا عليها السلام گريهء آن قوم را پس از نگرانىشان ديد و اطمينان كرد كه هر پيشآمد دشوارى ، در برابر خدا و پيامبرِ او آسان شدنى است . فكر مىكرد كه آن عتابى كه شاعرِ انصار ، « حَسّان » در قالب شعر بر زبان راند ، تأثير نامطلوبى بر دلها به جاى گذارد ، اما ديد كه اثر مطلوب برجاى نهاد و آن گريهها از روى صدق ايمان و رضاى نفس ، نشانهء لبريز شدن قلوب آنها از محبّت است . تمام اهل مكه نيز گريستند و فهميدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله به سرزمين هجرت ( مدينه ) - كه آنجا را منزل و اقامتگاه خود برگزيده - باز مىگردد . زهرا نيز سر زمين كودكىاش را وداع گفت و اقامت او در آنجا از دو ماه و چند روز تجاوز نكرد .
در ماه رمضان سال « هشتم هجرت » به مكه آمد و در اواخر ماه ذىقعدهء همان سال ، پس از انجام عمره ، همراهِ پدرش رهسپارِ شهر انصار ( مدينه ) شد و گويى تمام آنچه رخ داد ، به مثال رؤيايى بود كه فاطمه در نخستين شب پس از فتح از آن سخن مىگفت . انبوهِ مسلمانان ، با سرپرستى مصطفى صلى الله عليه و آله برگشتند .
در اين سفرِ سرنوشتساز دو پيروزى به دست آوردند : يكى فتح بزرگِ مكّه ! ديگرى پيروزى در جنگ حُنين ! زهرا برگشت درحالىكه از دستاورد مسلمانان و سيادت واقعىشان - كه از رهگذر آيين استوار اسلام تحقّق يافته بود - احساس غرور و سربلندى مىكرد و از ديدارِ مكّه بسيار خوشوقت بود و مىديد كه گروهها از سراسر شبه جزيره ، نزد پدرش مىآيند و با رغبت ، اسلام مىآورند و گروههايى نيز از مكه همراه ديگر مردم ، در زير پردهء شب و يا در روشنايى روز مىآيند و از پيامبر مىخواهند آنها را عفو كند و از خطايشان درگذرد ، حتّى هند جگر خوار ، نزد عثمانبن عفان آمد و به همراه او به حضور پيامبر شتافته و اذن مىطلبد و در حالىكه نقاب بر چهره دارد با پيامبر بيعت مىكند ! « 2 »
چه منظرههاى مسرّت انگيزى ، كه دل هر فرد با ايمان را شاد مىكرد ! اينك قلب زهرا
هامش
( 1 ) - السيره ، ج 4 ، ص 104 .
( 2 ) - بديهى است كه بيعت اينان از سر جبر بود كه شوكت اسلام را روبه فزونى و دولت كفر و بت پرستى را در حال افول مىديدند و عملكرد بعدى آل ابوسفيان تأييدى بر اين مدعاست ، « مترجم »