تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إنها فاطمة الزهراء س ( فاطمه زهرا ع ) ( فارسى ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
تا او را خوش آمد گويد ، اما سخنان ابوالعاص وى را در جاى خود متوقف ساخت : او خسته از راه رسيده و آواره و رنج فراق ديده است . زينب مىپرسد : « اين چه آوارگى است ، او آقاى قوم خود است ؟ ! » . روشنايى صبح كم‌كم پرده از چهرهء ابوالعاص برمىدارد . زينب به او مىنگرد اما با نگاه خود از آنچه در دل دارد مىپرسد ! ابوالعاص نيز پرسشى را كه در ديدگان زينب مىبيند دريافته و فوراً پاسخ مىدهد : « نه ، زينب ! با اسلام به يثرب نيامده‌ام . بلكه براى تجارت ، با دارايى خود و دارايى قريش به شام آمده‌ام . همين كه از كار تجارت فارغ شدم و برگشتم با گروهى از سپاهيان پدرت برخورد كردم كه زيدبن حارثه آن را فرماندهى مىكرد و يكصد و هفتاد مرد آن سپاه را تشكيل مىدادند . آنها تمام اموال مرا گرفتند و من ناتوان گريختم و چون شب فرا رسيد مخفيانه پيش تو آمدم تا پناه گيرم ! » زينب به جاى اول خود برگشت و با صدايى آميخته از غم و شادى گفت : « خوش آمدى ، پسر خاله ! خوش آمدى پدر امامه و على ! » سكوتى آكنده از اندوه هر دو را گرفته و جهان پيرامونشان نيز ساكت‌بود و گويى دنيا نفس‌هايش را در سينه حبس كرده تا شاهد آن لحظه‌هاباشد . در اين حال زينب صداى پدرش را از مسجد شنيد كه تكبير نماز را مىگويد و مردم با او تكبير مىگويند و آنگاه به خواندن فاتحة الكتاب در نماز جماعت پرداخته است . ابوالعاص حيرت زده نشسته و زينب نمىداند چه كند ، ! ابوالعاص پسر خالهء اوست . شوهر اوست كه اسلام ميانشان جدايى افكنده . پدر فرزندان او على و امامه است . ناچار بايد او را پناه دهد . او اينك پناهنده است . ناچار بايد صبر كند تا پدرش از نماز صبح فارغ شود و جريان را به او خبر دهد . اما به سرعت فكرى براى او پيش آمد كه در اسرع وقت در انجام آن كوشيد . خود را آماده ساخت و بر در خانه ايستاد و با صداى بلند فرياد برآورد : « ايها النّاس ! من ابوالعاص را پناه داده‌ام ! » « 1 » و چند بار اين سخن را تكرار كرد و زود به خانه برگشت و وضو گرفت و نماز صبح را خواند . نسيم صبح صداى زينب را به گوش اهل مسجد رسانيد . همين كه مصطفى صلى الله عليه و آله نماز را
هامش
( 1 ) - طبقاب الكبرى ، ج 2 ، ص 63 ؛ الاصابه ، ج 7 ، ص 119 ؛ السيره ، ج 2 ، ص 312 .