پخش شده بود . در اين ميان با ترديد و هراس چنين احساس كرد كه كسى در را مىزَنَد .
صدا زد : كيست پشت در ؟ صداى ضعيفى به گوشش رسيد كه به آرامى گفت : « ابوالعاص پسر ربيع ! » زينب پنداشت كه در بيدارى خواب مىبيند !
ابوالعاص در اين ساعتِ آخر شب براى چه آمده است ؟ ! شايد اين شبحِ آن شوهرِ - دور از نظر در مكه - است ، به طرفِ در آمد . آن شبح همچنان ايستاده ، اما رنگ پريده و از حال رفته و خسته و مضطرب !
زينب پرسيد : « ابوالعاص ؟ ! » .
ابوالعاص با همان صداى آشنا جواب داد : « آرى ، من - من - من - ابوالعاص ! » و سپس گفت : « من ابوالعاصبن ربيع هستم ! » .
زينب تصور كرد دروغ مىگويد ، چه مىبيند ! چه مىشنود ! با نگاهى ناباورانه شبيه خواب و بيدارى ، به او خيره شد . مايل بود به همين حال بماند ! و با ديدار شبح ابوالعاص در اين لحظهء نابهنگام خوش باشد ! امّا از خيالات به خود آمد و شنيد كه مىگويد : « زينب ! من ابوالعاص پسر ربيع هستم ! » زينب بىدرنگ و با آروزى اينكه پاسخ آن رؤيا را بشنود ، پرسيد :
« به چه منظور اينجا آمدهاى ؟ »
ابوالعاص گفت : بهتر بود اول در را باز مىكردى تا بنشينم و نفسى تازه كنم كه خيلى از رنج سفر خستهام !
در اين حال ، زينب باور مىكند كه او ابوالعاص است .
بلال مىرفت تا با آهنگ اذانِ صبح سكوت شب را پاره كند ! و مؤمنان از خواب برخاستهاند تا با شنيدن اللَّه اكبر با او همصدا شوند . رفته رفته صداهايى به گوش مىرسيد كه مؤذّن را پاسخ مىدادند و به اين سان سكوت شب شكسته شد ! و زينب صداى پاى پدر را مىشنيد كه براى نماز جماعت از خانه بيرون مىشود .
ابوالعاص تصور كرد زينب او را فراموش كرده است . او خسته و كوفته از سفر رسيده است ! گفت : « زينب ! اينك مهمان تو انتظار دارد او را جان تازه بخشى ، خستگى راه و رنج دورى و سوز فراق را بزدايى ! » لبخند شادمانى در چهرهء زينب درخشيد و برخاست
إنها فاطمة الزهراء س ( فاطمه زهرا ع ) ( فارسى ) — صفحة 179
مساهمون: محمد عبده اليماني
ص١٧٩