دشمنان در يثرب تعريف كند . او مهلت خواست تا امانتهاى مردم را به آنها برگرداند و سپس از آن ماجرا سخن بگويد .
اما زينب ، او نتوانست چيزى را كه در انديشه دارد پنهان كند ، شتابان پيش زهرا عليها السلام آمد تا در اين باره باوى صحبت كند و آنچه را در چهره و گفتار ابوالعاص ديده و از صحنهء اشكهايش مشاهده كرده بود ، تعريف نمايد . فاطمه عليها السلام زينب را بشارت داد كه ميان او و اسلام فاصلهء چندانى نيست ، شايد خدا دعاى آنها را در روز ديدار خالهشان - هاله دختر خويلد - اجابت كرده باشد .
ابوالعاص ، اموال مردم را به آنها داد ، قريش گردن مىكشيدند تا ماجراى خود را با دشمنان در يثرب ، بازگو كند . ابوالعاص ، در نقطهاى كه همهء مردم صدايش را بشنوند ايستاد و با آهنگ بلند گفت : « اى قبيلهء قريش ! آيا كسى هست كه مالى نزد من داشته باشد ؟ » آنها پاسخ دادند : « نه ، خدايت پاداش نيك دهد ، تو امانتدار كريمى هستى ! » آنگاه نگاهى به آن جمع كرد و همه به او مىنگريستند تا از حوادث يثرب سخن بگويد . او با آرامش كامل و كلمات سنجيده گفت :
« انَا اشْهد ان لا إله الّا اللَّه وَ انَّ محمّداً رَسُول اللَّه »
« من گواهى مىدهمكه جز خداى يگانه خدايى نيست و محمّد فرستادهء خداست . »
و افزود : « به خدا ، چيزى مانع از اسلام آوردن من نشد جز اينكه ترسيدم شما گمان بريد من خواستم اموال شما را بخورم و همين كه خدا آن اموال را به شما برگردانيد و از آن آسوده خاطر شدم ، اسلام آوردن خود را ابراز كردم ! » « 1 »
گفتار ابوالعاص مردم را حيرت زده كرد . گويى صاعقهاى بر سر آنها فرو باريد . مانند چوب خشك آنها را رها كرد و شتابان رهسپار مدينه شد . قلب زينب احساس شادمانى مىكرد اما نمىدانست علّت آن چيست ! پسر و دختر خود را نوازش مىكرد و نمىدانست اين شور و حال از كجاست ؟ به خانهء زهرا عليها السلام آمد شايد نزد او براى آن شادمانى ناگهانى تفسيرى بيابد . به محضِ اينكه زهرا عليها السلام زينب را ديد ، حس كرد كه برق
هامش
( 1 ) - الاستيعاب ؛ الاصابه ؛ السيرة الهاشميه ، ج 2 ، ص 313 ؛ تاريخ طبرى ، ج 1 ، ص 231 .