و گفت : « دخترم با اين ، زيور بگير . »
فاطمهء زهرا به همراه خالهء خود ، ( هاله ) به دنيايى از خاطرهها رهسپار شد ! زينب نيز از خالهاش به خوبى استقبال كرد و از حال فرزندش ، ابىالعاص جويا شد . هاله مىدانست كه در دل دخترِ خواهرش ، نسبت به فرزندش ابىالعاص چه مىگذرد ؟ ! و مىدانست هرچند اسلام ميان آندو جدايى افكنده امّا زينب شوهرش را دوست دارد و براى او احترام قائل است !
زينب و فاطمهء زهرا عليها السلام آرزو مىكردند كه پسر خالهء آنها اسلام اختيار كند ؛ زيرا او يكى از قريش بود كه به حسن خُلق و جوانمردى و شهامت اشتهار داشت . زهرا خالهء خود هاله را نزد خواهرش زينب ، تنها گذاشت و به خانه برگشت تا از شوهر خود استقبال كند و براى او غذايى آماده سازد . با شادمانى رهسپار خانه شد و شايد با خود فكر مىكرد چه خوشبختى بهتر از اين مىخواهم ؟ ! آيا كافى نيست كه دختر سرور تمام بشريّت باشم ؛ دختر خاتمالمرسلين ، محمد صلى الله عليه و آله و يكى از بانوان بزرگ عالم در قيامت !
شب شد و علىبن ابيطالب و فاطمه زهرا و عثمانبن عفان و همسرش امّكلثوم ، در خانهء پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گِرد آمدند و در انتظار زينب بودند كه با خالهاش هاله ، بيايد . همين كه هاله وارد شد ، پيامبر با وجد و سرور وى را خوش آمد گفت ! عايشه را حسادت گرفت كه پيامبر از همسر فقيدش خديجه به اين حالت ياد مىكند و به خواهرش هاله خوش آمد مىگويد !
عايشه خود از اين ماجرا چنين حكايت مىكندكه :
« هاله از رسولاللَّه اذن ورود خواست . گويا پيامبر صلى الله عليه و آله به ياد خديجه افتاده بود كه به هاله آنچنان با خوشحالى خوش آمد مىگفت و فرمود : « خدايا ! هاله ! » من ( عايشه ) به غيرت آمده ، گفتم : « هنوز پيرزنى از پير زنان قريش را كه دندانهايش ريخته بود و از دنيا رفته است ، ياد مىكنى ! حال آنكه خدا بهتر از او را به تو داده است ! پيامبر با شنيدن سخنانِ من به خشم آمد و گفت : « نه ، به خدا ، خداوند بهتر از او را به من نداده است ! او زمانى به من ايمان آورد كه مردم كافر بودند و در دورانى تصديقم كرد كه مردم تكذيب مىكردند و زمانى با مال خود مرا يارى رسانيد كه مردم مرا محروم ساخته بودند و خداى عزّ و
إنها فاطمة الزهراء س ( فاطمه زهرا ع ) ( فارسى ) — صفحة 176
مساهمون: محمد عبده اليماني
ص١٧٦