خداى تعالى و جهانِ غيب گرديد . بازگشت افرادى از مهاجرانِ حبشه به مكّه آغاز شد .
پيامبر صلى الله عليه و آله دو بيعت با مردمِ مدينه داشت كه گشايش ابوابِ خير را نويد مىداد .
حضرتش به مسلمانان اذن داد كه به مدينه هجرت كنند تا در آنجا از حمايت مردم برخوردار گردند و از شكنجهء مشركينِ مكه رهايى يابند .
در همين روزها رقيّه دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله با بىقرارى از حبشه راهىِ خانهء پدر مىشود .
امّكلثوم و فاطمه براى ديدار خواهر آماده شده ، دست به گردن يكديگر مىافكنند و اشك مىريزند و مىكوشند كه بردبارى از خود نشان دهند .
رقيّه با شك و ترديد از آنها مىپرسيد : « پدرم كجاست ؟ مادرم كجاست ؟ » اما آنها پاسخ مىدهند : « پدرت به خير و سلامت است و به ديدن مهاجران حبشه رفته است » .
آنگاه لبهاى فاطمه زهرا عليها السلام و امّكلثوم مىلرزد و اشك مىريزند و اندوهشان تازه مىشود و باز رقيّه با تپشِ قلب مىپرسد : « و مادرم ! او كجاست ؟ » . امّكلثوم سكوت كرده سر به زير مىافكند و پاسخ نمىدهد و فاطمه گريان و اندوهگين به اتاق مىرود ، اينجا رقيّه بدون اينكه پرسشى كند برخاسته ، وحشتزده راهىِ حجرهء مادر مىشود و به آنجا كه مادر در بستر جان داد خيره مىشود ! بدنش جامد و سرد و ديدگانش بىفروغ و همه چيز را مىفهمد . پدر مىآيد و با گرمى ديدارش آن جمود و سردى را ذوب مىكند و قلب دردمندِ دختر را آرامش مىبخشد و اشكريزان به سينهء پدر مىچسبد تا از آن سينهء گشاده و با كرامت صبر و سكينهء دل بازيابد .
هجرت مصطفى صلى الله عليه و آله و زهرا عليها السلام
روزها به سرعت گذشت و هجرت مسلمانان به مدينه آغاز گرديد . به پيامبر نيز اذن داده شد كه هجرت كند . او به همراهى ابوبكر رهسپار مدينه شد . پيامبر بزرگ ، آهنگ سفر كرد و همسرش سوده و دخترانش فاطمه و امّكلثوم را در مكّه گذاشت . رقيه و همسرش عثمان راهى مدينه شدند . اما زينب در خانهء شوهرش ابىالعاص پسر ربيع ماند - زيرا