استعمارگران در برخورد با كشورهايى كه از قدرت بالايى برخوردار بودند و قادر به تسلط كامل بر آنها نبودند ، مانند ايران و چين سعى كردند تا تغييراتى را بهمنظور حفظ منافع و تأمين نيازهاى خود در اين كشورها بهوجود آورند .
مثلًا ساختار اقتصادى اين كشورها را بهگونهاى تغيير دادند كه آنها تنها برآورنده نيازهاى بازار جهانى شوند نه برآورنده نيازهاى داخلى . « 1 »
شكل اوليه استعمار چنان بود كه براى قدرت استعمارگر امنيت نظامى ، منافع اقتصادى و بهطور كل برترى بيشترى را در مقايسه با قدرتهاى رقيب آن به ارمغان بياورد .
استعمارگران اروپايى از طريق فتوحات نظامى يا مهاجرت و مهاجرنشينى ، كشورهاى ديگر را زير سلطه خود درآوردند و با ايجاد كمپانىهاى تجارتى ، اقتصاد اين كشورها را تحتتأثير شديد فعاليتهاى بازرگانى خود قرار دادند .
بين سالهاى 1763 تا 1870 ميلادى رشد استعمار كمتر بود ، زيرا اروپاييان درگير مسائل داخلى و انقلابهاى آزادىخواهانه و انقلاب صنعتى بودند . اما از سال 1870 تا جنگ جهانى اول ، رشد استعمار بسيار وسيع بود و تمامى آفريقا و خاور دور را در برگرفت .
بعد از جنگ جهانى دوم و تشكيل سازمان ملل متحد ، بهويژه در دهههاى 1950 و 1960 ، شاهد رشد سريع جريان استعمارزدايى ( مبارزه براى كسب استقلال سياسى ) بوديم ، بهطورى كه تعداد كشورهاى عضو سازمان ملل متحد به دو برابر افزايش يافت و اين كشورها با در دست داشتن اكثريت در مجمع عمومى ، مسائل مربوط به توسعه اقتصادى ، سياسى و اجتماعى را مركز توجه سازمان ملل قرار دادند .
به دليل تأثير شديد استعمار كهنه بر اين كشورها ، استعمارزدايى آنان نه تنها مشكلات آنها را حل نكرد ، بلكه اين كشورها را دچار دوگانگى ساخت . آنها از يك طرف خواستار كمكهاى اقتصادى كشورهاى پيشرفته ( استعمارگران سابق ) بودند و از طرف ديگر نمىخواستند در مسائل داخلى آنها دخالتى شود . كشورهاى پيشرفته نيز به اين كشورها ، بهويژه بازارهاى داخلى و مواد خام و اوليه آنها نياز داشتند و مىخواستند به اين مهم دست يابند . « 2 »
هامش
( 1 ) . تيلمان اورس ، ماهيت دولت در جهان سوم ، ص 51 - 20 .
( 2 ) . جك سى . پلينو و روى آلتون ، فرهنگ روابط بينالملل ، ص 30 .