مرا ميشناسد كه ميشناسد و هر كسى كه مرا نميشناسد اكنون خويشتن را معرفى مينمايم . شهر من مكه و منا مىباشد ، من پسر مروه و صفا ميباشم ، من پسر محمّد مصطفى هستم ، من پسر آن كسى هستم كه مقامش از كوههاى بر افراشته بالاتر است ، من پسر كسى ميباشم كه نجيب و با حيا بود ، من پسر فاطمهام كه بزرگترين زنان عالم است ، من پسر مادرانى ميباشم كه بىعيب بودند . مادرانى كه پاك دامن بودند .
در اين هنگام مؤذن شروع به اذان كرد ، وقتى گفت : اشهد ان لا إله الا اللَّه و اشهد ان محمّدا رسول اللَّه امام حسن به معاويه فرمود : اين محمّد پدر من است يا پدر تو ! ؟ اگر بگوئى : پدر من نيست قطعا كافرشدهاى ؟ و اگر بگوئى : پدر من است پس اقرار نمودهاى ، آنگاه حضرت مجتبى فرمود : قريش بر عرب افتخار كرد كه حضرت محمّد از قريش است . عرب به عجم فخريه و مباحات نمود كه حضرت محمّد از عرب مىباشد . عجم افتخار مىكند كه حق عرب را براى اينكه محمّد از عرب است ميشناسد و حق ما را مطالبه ميكنند ولى حق ما بما پرداخته نميشود .
35 - نيز در همان كتاب مينويسد : پادشاه روم نامهاى براى معاويه نوشت و سه مسأله را از وى جويا شد :
1 - مكانى كه به مقدار وسط آسمان باشد كدام است ؟
2 - اولين قطره خونى كه بر روى زمين ريخته شد چه خونى بود ؟
3 - چه مكانى بود كه فقط يك مرتبه آفتاب به آن تابيد ؟
معاويه از جواب اين مسائل عاجز و به حضرت امام حسن مجتبى عليه السّلام متوسل شد . امام عليه السّلام فرمود :
1 - پشت بام كعبه .
2 - خون حضرت حواء .
3 - زمين دريائى كه براى موسى عليه السّلام شكافته شد .
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 403
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٠٣