آن بزرگوار همچنان از اين گونه سخنان ميفرمود تا اينكه دنيا را در نظر معاويه تيره و تار نمود و آن مردمى كه از اهل شام و غيره امام حسن را نميشناختند آن بزرگوار را شناختند .
سپس وقتى امام عليه السّلام از فراز منبر فرمود آمد معاويه به آن حضرت گفت :
تو اميدوارى كه خليفه باشى ولى نخواهى شد . امام حسن به او فرمود : خليفه كسى است كه طبق كردار و رفتار رسول خدا و طاعت پروردگار عمل نمايد .
خليفه آن كسى نيست كه به جور رفتار كند و احكام خدا را تعطيل نمايد و دنيا را پدر و مادر خويشتن قرار دهد ، اينكه تو ميگوئى مقام پادشاهى است كه نصيب شخصى شود و او اندكى بهرهمند گردد ، آنگاه از آن مقام جدا و لذت او وخيم شود و رنج و تعب از برايش بماند و نظير اين مطلب شود كه خدا ( در قرآن ، سورهء انبياء ، آيه - 111 ) ميفرمايد : من نميدانم شايد براى شما امتحان و متاعى باشد تا يك مدتى . اين بفرمود و بدست خود به معاويه اشاره كرد و برخاست و رفت .
معاويه به عمرو عاص گفت : تو از اينكه به من گفتى : امام حسن را بالاى منبر بفرستم منظورى نداشتى جز رسوائى من . به خدا قسم مردم شام قبل از اينكه امام حسن اين سخنان را بگويد حسب و نسبى بالاتر از حسب و نسب من نميديدند .
عمرو عاص گفت : حسب و نسب حسن يك موضوعى است كه نميتوان آن را مخفى نمود و تغيير داد ، زيرا در ميان مردم مشهور و واضح است . معاويه ساكت و آرام شد .
32 - در كتاب : مناقب مينويسد : اعرابى نزد ابو بكر آمد و گفت : من در حالى كه لباس احرام در بر داشتم چند تخم شتر مرغ را كباب كردم و خوردم ، اكنون چقدر كفاره بدهم ؟ ابو بكر گفت : اين مسأله براى من مشكل شده ، آنگاه او را نزد عمر فرستاد ، عمر هم وى را نزد عبد الرحمن روانه كرد . هنگامى كه آنان از جواب آن مسأله عاجز شدند گفتند : از حضرت امير جويا شو ، امير المؤمنين فرمود : از هر يك از اين دو كودك كه ميخواهى جويا شو ! امام حسن فرمود : اى
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 401
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٠١