تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ
يعنى ( مؤمن بايد ) از خطاى مردم درگذرد ، امام حسن فرمود : من از تو درگذشتم . غلام گفت : اى مولاى من !
وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ
يعنى خدا نيكوكاران را دوست ميدارد . امام حسن فرمود : تو را در راه خدا آزاد نمودم و مستمرى تو را دو برابر با قبل از اين قرار دادم . 30 - در كتاب : كافى از محمّد بن مسلم روايت مىكند كه گفت : از حضرت امام محمّد باقر و امام جعفر صادق عليهما السّلام شنيدم ميفرمودند : يكوقت امام حسن مجتبى در مجلس حضرت امير بود كه گروهى وارد شدند و به حضرت امام حسن گفتند : با حضرت امير كار داريم . فرمود : چه حاجتى داريد ؟ گفتند : ميخواهيم مسأله‌اى سؤال نمائيم . فرمود : چه مسأله‌اى ، آيا ممكن است آن را براى من بگوئيد ؟ گفتند : زنى پس از اينكه با شوهرش همبستر شد برخاست با دختر باكره‌اى مساحقه كرد ( يعنى عورت خود را به عورت وى ماليد ) آن دختر بدين وسيله حامله شده ، تو در اين باره چه ميگوئى ؟ فرمود : مسأله‌اى است مشكل كه حضرت امير از عهدهء آن بر مىآيد ، ولى در عين حال من جواب آن را ميگويم اگر صحيح گفتم از طرف خدا و امير المؤمنين است و اگر اشتباه گفتم از طرف خودم مىباشد ، اما اميدوارم كه با خواست خدا اشتباه نگويم . اولين كارى كه بايد كرد اين است كه مهريهء آن دختر باكره را از آن زن بگيرند . زيرا آن بچه جز با از بين رفتن بكارت آن دختر خارج نخواهد شد . آنگاه آن زن را بايد سنگ باران نمود ، زيرا كه زناى محصنه كرده است . سپس بايد صبر نمود تا آن دختر وضع حمل نمايد و آن بچه را به صاحب نطفه رد كرد ، و آن دختر را تازيانه زد . آن گروه از حضور امام حسن مرخص و با حضرت امير عليه السّلام مصادف شدند