تو در يك هواى روشنى خارج شدى كه ناگاه يك باد بسيار شديدى وزيد ، تاريكى آسمان را فرا گرفت ، ابرها تحت فشار قرار گرفتند . آنگاه تو نظير يك اسب شدى كه اگر جلو برود گردنش زده مىشود و اگر برگردد پى خواهد شد . صداى پاى احدى را نمىشنيدى ، صداى زنگى را نمىشنيدى ، ابرها بر تو احاطه نموده بودند و ستارگان از نظرت غائب شده بودند ، راه را بوسيلهء ستارهاى كه طلوع كرده باشد يا دانشى كه راهنما باشد پيدا نميكردى ، هر گاه مقدارى راه طى ميكردى ميديدى در يك بيابان بىپايانى هستى ، هر چه بر خود اجحاف مينمودى و بر فراز تپه و بلندى ميرفتى ميديدى راه خود را دور كردهاى ، بادهاى شديد ميخواستند تو را از پاى در آورند . دچار يك باد صرصر و برق جهنده شده بودى ، تپههاى آن بيابان تو را دچار وحشت و سنگريزهها تو را خسته نموده بودند وقتى متوجه شدى ديدى كه نزد ما آمدى و چشمت بجمال ما روشن و قلبت باز و آه و نالهات بر طرف شد .
اعرابى گفت : اى پسر ! اين مطلب را از كجا ميگوئى ؟ تو زنگ قلب مرا زدودى ! گويا : تو با من بودهاى ! هيچ موضوعى از من نزد تو مخفى نيست ! گويا :
علم غيب دارى ؟
سپس آن اعرابى گفت : اسلام چيست ؟ امام حسن فرمود :
اللَّه اكبر ! اشهد ان لا إله الا اللَّه وحده لا شريك له و ان محمدا عبده و رسوله .
آن اعرابى اسلام آورد و اسلام وى بسيار نيكو شد .
آنگاه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم قسمتى از قرآن را به وى تعليم داد .
اعرابى گفت : يا رسول اللَّه اجازه ميدهى من نزد قبيلهام باز گردم و ايشان را از اين جريان آگاه نمايم ؟
پيامبر خدا به او اجازه داد . اعرابى رفت و با گروهى از قبيلهء خويشتن گفتگو نمود و عموما در دين اسلام مشرف شدند .
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 380
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٨٠