و ديوار آنها از آهن است ، هر شهرى هزار هزار درب طلا دارد ، داراى هفتاد هزار لغت مىباشد كه هر لغتى بر خلاف لغت ديگرى است و من جميع لغات آن دو شهر و ما بين آنها را ميدانم ، در آن دو شهر غير از من و برادرم حسين امامى وجود ندارد .
8 - در كتاب : خرائج مينگارد : روايت شده : امام حسن و عبد اللَّه بن عباس بر سر سفرهاى نشسته بودند ، يك ملخ آمد و در ميان سفره افتاد ، عبد اللَّه بن عباس به امام حسن گفت : چه چيزى بر بال اين ملخ نوشته شده ؟ امام حسن مجتبى فرمود :
نوشته شده : من خدائى هستم كه غير از من خدائى نيست ، چه بسا مىشود كه من ملخ را براى مردم گرسنه ميفرستم تا آن را بخورند و چه بسا مىشود كه ملخ را ميفرستم تا طعام مردم را بخورد ، عبد اللَّه بن عباس برخاست و سر مبارك امام حسن را بوسيد و گفت : اين جواب از آن علوم مخفى بود .
9 - در كتاب : محاسن از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود :
مردى بحضور حضرت امير مشرف شد و گفت : حسن و حسين و عبد اللَّه ابن جعفر بخواستگارى دختر من آمدهاند ، اكنون با تو مشورت ميكنم كه كدام از ايشان را بپذيرم ؟ حضرت امير فرمود : شخصى كه با وى مشورت ميكنند امين است . حسن زياد زن طلاق ميدهد ، دخترت را بحسين بده ، زيرا خير او در اين است كه با حسين ازدواج نمايد .
( اين روايت با قطع نظر از بررسىهائى كه لازم دارد خبر واحد است ففيه ما فيه ) .
10 - در كتاب : ارشاد از انس بن مالك روايت مىكند كه گفت : كسى از امام حسن برسول خدا صلى اللَّه عليه و آله بيشتر شباهت نداشت .
11 - در كتاب : مناقب از ابن اسحاق نقل مىكند كه گفت : بعد از پيغمبر اسلام كسى به آن مقام و شرافتى كه امام حسن مجتبى رسيد نرسيد . هر وقت آن حضرت
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 382
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٨٢