خارج ميشد و بر در خانهاش مىنشست راه بسته ميشد و كسى از مردم بخاطر احترام آن بزرگوار از آنجا عبور نميكرد . وقتى امام عليه السّلام متوجه اين موضوع مىشد برميخواست و داخل خانهء خويشتن ميگرديد و مردم به راه مىافتادند . من امام حسن را پياده در راه مكه ديدم ، احدى از مردم نبود كه امام حسن را پياده ميديد مگر اينكه پياده ميشد و با آن حضرت به راه مىافتاد ، حتى سعد بن ابى وقاص .
ابو السعادات در كتاب : فضائل ميگويد : شيخ ابو الفتوح در مدرسهء ناجيه گفت : امام حسن در سن هفت سالگى در مجلس پيامبر اسلام حاضر ميشد ، وحى را ميشنيد و حفظ مينمود ، آنگاه نزد مادرش مىآمد و آنچه را كه حفظ كرده بود شرح ميداد . هر وقت امير المؤمنين : على نزد حضرت فاطمهء اطهر مىآمد يك موضوعى از وحى خدا را از آن بانو ميشنيد ، ميفرمود : يا فاطمه ! اين مصلب را از كجا ميگوئى ؟ ميفرمود : پسرت حسن برايم گفته .
يك روز حضرت امير عليه السّلام در خانه پنهان شد . امام حسن مطابق معمول نزد مادرش فاطمه آمد تا آنچه را كه از وحى شنيده بود شرح دهد ، ولى نتوانست سخن بگويد ، فاطمهء اطهر از اين منظره تعجب نمود ! امام حسن فرمود :
مادر جان ! تعجب منماى ! حتما شخص بزرگوارى بسخن من گوش ميدهد گوش دادن وى مرا از سخن گفتن متوقف نموده است ! ! ناگاه حضرت امير بيرون آمد و امام حسن را بوسيد .
در روايت ديگر مينگارد : امام حسن فرمود :
يا اماه ! قل بيانى و كل لسانى ، لعل سيدا يرعانى ؟
يعنى مادر جان ! بيان من قليل و زبان من الكن است ، شايد شخص بزرگوارى متوجه من شده باشد ؟ 12 - نيز در همان كتاب مينگارد : به امام حسن گفته شد : تو داراى يك عظمت و بزرگى مخصوصى هستى ! فرمود : بلكه من داراى عزت ميباشم ( چنان كه خدا در قرآن در سورهء
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 383
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٨٣