تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
ميدهد ، آثار و دين مرا بمردم معرفى مينمايد ، سنت مرا زنده مىكند ، در رفتار خود متصدى امور من خواهد شد ، خدا به وى نظر رحمت مىافكند ، خدا رحمت كند كسى را كه اين مقام را براى او بشناسد ، و براى خاطر من به او نيكوئى و احترام نمايد . هنوز سخن پيغمبر معظم اسلام تمام نشده بود كه ناگاه اعرابى در حالى كه عصاى خود را به زمين ميكشيد متوجه ما شد . موقعى كه چشم پيامبر اعظم اسلام به آن اعرابى افتاد فرمود : اين مرد كه نزد شما مىآيد اكنون سخن خشنى بشما ميگويد كه پوست بدن شما ميلرزد ، وى راجع به امورى از شما جويا خواهد شد او در سخن گفتن يك خشونت مخصوصى دارد . هنگامى كه آن اعرابى وارد شد بدون اينكه سلام كند گفت : كدام يك از شما محمّد است ؟ ما گفتيم : منظور تو چيست ! ؟ در اين بين رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم فرمود : آرام باشيد ! آنگاه آن اعرابى گفت : يا محمّد ! من قبلا بغض تو را داشتم ، اكنون كه تو را ديدم بيشتر بغض تو را در دل گرفتم . راوى ميگويد : پيغمبر خدا لبخندى زد ، ولى ما براى اين جسارت اعرابى خشمناك شديم و تصميم خطرناكى در بارهء وى گرفتيم . اما پيامبر اعظم بما فرمود : ساكت باشيد ! آن اعرابى گفت : يا محمّد ! تو گمان ميكنى كه پيغمبرى ، در صورتى كه دروغ به انبياء مىبندى و هيچ دليل و برهانى ندارى . رسول اعظم فرمود : چه منظورى دارى ؟ گفت : اگر دليل و برهانى دارى بيار ! پيامبر خدا فرمود : آيا دوست دارى يكى از اعضاء من به تو خبر دهد كه براى تو دليل محكمترى باشد ؟ گفت : مگر عضو انسان هم سخن ميگويد ؟ فرمود : آرى . پيغمبر خدا صلى اللَّه عليه و آله به امام حسن فرمود : برخيز ( و با اين اعرابى گفتگو كن ! ) اعرابى امام حسن را به نظر حقارت نگريست و گفت : پيغمبر خودش بر نميخيزد ، يك كودكى را بلند مىكند تا با من مكالمه نمايد .
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 378 | العلامة المجلسي / محمد نجفى