تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
رسول خدا فرمود : امام حسن جواب تو را خواهد گفت . امام حسن بر آن اعرابى سبقت گرفت و فرمود : آرام باش ! آنگاه اشعارى را سرود كه اول آنها اين است :
1 - ما غبيا سألت و ابن غبيى * بل فقيها اذن و انت الجهول
1 - يعنى تو از شخص كودن و فرزند كودن پرسش ننمودى ، بلكه از شخص دانشمندى جويا شدى ، تو جاهل و نادانى . 2 - اگر تو جاهل و نادانى شفاى نادانى نزد من است مادامى كه شخص پرسنده بپرسد . 3 - تو از درياى علمى پرسش ميكنى كه دلوها نميتوانند آن را تقسيم نمايند اين علم و دانش يك ارثى است كه رسول خدا بيادگار نهاده است . گر چه تو زبان درازى كردى ، و از حد خويشتن تجاوز نمودى ، و در بارهء خويشتن خدعه كردى ، ولى در عين حال با خواست خداى عليم با ايمان كامل خواهى بازگشت . اعرابى پس از اينكه لبخندى زد گفت : برو ببينم ! امام حسن عليه السّلام فرمود : آرى ، شما با قوم خويشتن اجتماع كرديد ، و به علت جهل و نادانى كه داشتيد مذاكراتى نموديد و گمان كرديد محمّد صلى اللَّه عليه و آله بلا عقب و بدون فرزند است ، و عرب عموما بغض وى را دارند . كسى نيست كه خون محمّد را طلب نمايد ، تو گمان كردى كه قاتل حضرت محمّد خواهى بود ، و پول خون آن حضرت را قبيله‌ات خواهند داد . نفس تو ، تو را به اين عمل وادار نمود . تو عصاى خود را بدست گرفته‌اى كه پيغمبر با عظمت اسلام را بقتل برسانى . ولى اين منظور براى تو دشوار شد ، و چشمت اين بينائى را نداشت ، و جز اين موضوع را نپذيرفتى ، تو اكنون بدين منظور نزد ما آمده‌اى كه مبادا اين راز فاش شود . ولى در عين حال به طرف خير آمده‌اى . من اكنون تو را از جريان اين سفرى كه آمده‌اى آگاه مينمايم :