تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
و خوش صورت و خوشكلام بود مواجه شدم ، وى با فصاحت و بلاغتى كه داشت اين دعا را ميخواند : اللهم رب الكعبة الحرام ، و الحفظة الكرام ، و زمزم و المقام ، و المشاعر العظام ، و رب محمّد خير الانام صلى اللَّه عليه و آله البررة الكرام ، اسألك ان تحشرنى مع ساداتى الطاهرين و ابنائهم الغر المحجلين الميامين . اى گروه حجاج ! آگاه باشيد كه آقايان من خوبترين خوبان و برگزيدگان نيكان ميباشند ، افرادى هستند كه قدر و قابليت آنان از ديگران بالاتر است و نام ايشان در همهء شهرها مشهور و اين لباس افتخار را پوشيده‌اند . ورقة بن عبد اللَّه ميگويد : من به آن كنيزك گفتم : من اين طور گمان ميكنم كه تو از دوستداران اهل بيت باشى ؟ گفت : آرى ، گفتم : از كدام دوستان ايشان هستى ؟ گفت : من فضه كنيز فاطمهء زهراء دختر پيغمبر اسلام صلى اللَّه عليه و آله ميباشم . گفتم : مرحبا بك ، اهلا و سهلا ! من مشتاق سخن و منطق تو بودم ، اكنون جواب اين پرسشى را كه از تو ميكنم بگو ، هنگامى كه از طواف فراغت حاصل كردى در بازار طعام توقف كن تا من بيايم ، اين عمل براى تو ثواب دارد ، پس از اين گفتگوها از يك ديگر جدا شديم . موقعى كه من از طواف فراغت حاصل نمودم و متوجه منزل خود شدم و از طريق بازار طعام رفتم ديدم آن كنيزك در كنارى نشسته است . من متوجه وى شدم و او را در كنارى بردم و هديه‌اى به وى دادم كه صدقه نبود . سپس به او گفتم : مرا از بانوى خودت : فاطمهء اطهر آگاه كن و آن چه را كه وى بعد از فوت پدرش ديد از برايم شرح بده ! ورقة بن عبد اللَّه ميگويد : وقتى او سخن مرا شنيد چشمانش پر از اشك شد ، آنگاه با ناله و ندبه گفت : اى ورقه بن عبد اللَّه ! غم و اندوه مرا تجديد كردى ، نگرانيهائى را كه در قلب من نهان بودند برانگيختى ! ! اكنون بشنو تا آنچه را كه از حضرت فاطمهء
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 184 | العلامة المجلسي / محمد نجفى