تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سقوط اصفهان ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
[ به اين سخن ] فرستاده پاسخ مىداد كه : « حسن پاشا از بغداد نوشته است ، كه محمود شاه سابق را اسير كرده است و شاه ديگرى نيست ، همه آنچه را كه شما مىگوييد نادرست است . » ايرانيان پاسخ مىدادند : « چون شما را باور نمىافتد كه ما را پادشاهى هست ، چه بهتر كه هر كدام كسى را معين كنيم تا با هم به تبريز روند و با چشم خويش ببينند و [ كما هى ] را گزارش دهند تا شما را باور افتد كه ما پادشاه داريم » . [ بر اين قرار ] آنان دو تن را به تبريز گسيل داشتند و ديدند كه در واقع پادشاه به كار سلطنت مشغول است . چون بازگشتند فرستاده را از آنچه ديده بودند آگاه ساختند تا « 1 » فرستاده را باور آمد . در 1 ( 12 ) آوريل وى از ايروان بيرون شد ، و همانروز به اچميازين رسيد . 102 - روز 2 ( 13 ) اگوست فرستاده جاثليق [ خليفهء بزرگ ] ما را گفت : من به ايروان شدم ، چهار هفته در آنجا بسر بردم ، و با ايروانيان بسى سخن گفتم ، ولى سخنان مرا نشنيدند ، ما نيز به گفتار ايشان گوش فرا نداديم ، و تا آخر اين ماه و يا آغاز ماه مه بخواهيم آمد و كشور آنان را بخواهيم گرفت و زيانى سخت گران بديشان خواهيم رسانيد . » از اينكه بگذريم وى از روى عتاب خليفهء بزرگ را گفت : « شما نيز همچنان سخت مقصريد ، چونكه جانب روسيان را گرفته‌ايد و با پشتيبانى خويش چندان ارمنيان را گردآورده‌ايد كه مىگويند 60 هزار تن مسلح همگى در زير فرمان شما هستند . بر شما نيز آسيب گران خواهد رسيد ، چرا كه مىخواهيد روسيان را از راه كشور خويش به سرزمين ما راه دهيد . » خليفهء بزرگ پاسخ گفت : « من كشيشى ساده مىباشم كه در صومعهء خويش [ به عبادت ] روز مىبرم ، مرا به كار شاهان كار نيست ، همه آنچه را دربارهء من شنيده‌ايد ، اگر باور مىداريد ،
هامش
( 1 ) - براى اختصار چند واژهء زائد در اينجا از متن حذف گرديد . ( ك . م ) .