نوشتهاى وجود داشت . در قدحى « عقل » « 1 » يعنى ديه نوشته شده بود و هنگامى كه در مورد خونبها ، اختلاف پيدا مىكردند و نمىدانستند چه كسى بايد آن را بپردازد ، هفت قدح را بر خود مىزدند و اين قدح نشان مىداد كه خونبها بر عهده چه كسى افتاده است .
در قدح ديگرى « آرى » بود وقتى اين قدح مىآمد ، كار مورد نظر را انجام مىدادند و قدح ديگرى « نه » به معناى عدم انجام كارى بود در قدحهاى ديگر « منكم » و در قدحى « ملصق » و در قدحى « من غيركم » و در قدحى نيز « مياه » يعنى آبها نوشته بود كه وقتى مىخواستند جايى را براى رسيدن به آب ، حفر كنند ، بدان قرعه مىزدند . به هنگام ختنه كردن پسر بچه ، يا ازدواج و يا به خاك سپردن مرده و يا وقتى در نسب كسى شك مىكردند ، در هر كدام از اين حالتها ، نزد هبل مىرفتند و يكصد درهم و يك بچه شتر مىبردند و آنها را به صاحب قدحهايى كه متصدى اين كار بود ، مىدادند و سپس فردِ مورد نظرِ خود را نزديك مىكردند و مىگفتند : اى پروردگار ما ! ما چنين نيتى داريم ، و مىخواهيم اين كار و آن كار كنيم ، تو حقيقت را برايمان بنما . سپس به متصدى قدحها مىگفتند : قدح را برگردان ، اگر « منكم » مىآمد از ميان خودشان بود و اگر « من غيركم » هم پيمان ايشان است و اگر « ملصق » مىآمد از نظر نسب ، بىريشه است و همپيمانى ندارد و اگر جز اين بود ، طبق آن عمل مىكردند و « آرى » براى انجام دادن كارى و « نه » براى عدم انجام آن كار در آن سال بود . و يك بار ديگر او را بدان جا مىآوردند و سرانجام آن چه را كه قدحها و طاسها مىگفتند ، انجام مىدادند . عبدالمطلب نيز زمانى كه مىخواست فرزندش را قربانى كند ، چنين كرد . « 2 » محمد بن اسحاق مىگويد : هبل از جنس سنگ عقيق و به صورت انسان بود و دست راستش شكسته بود ، و وقتى قريش آن را صاحب شدند ، برايش دستى از طلا ساختند و داراى خزانهاى براى قربانى بود و قربانى بر هبل ، صد شتر بود و هفت قدح داشت كه براى مرده و دختر باكره و ازدواج قرعه مىزدند و [ بهاى ] قربانىاش ، يكصد
هامش
( 1 ) . به معناى خونبها ، ديه .
( 2 ) . الأصنام ، ص 28 .