شدند و گروهى مردند ، و برخى نيز فرار كردند و اشراف و بزرگان ، در « جياد » ماندند و هيچ يك از ايشان به نبرد و جنگ نرفت مگر اين كه از هر دو گروه جدا افتاده بود .
اين حادثه را حافظ ، علمالدين برزالى ، نيز يادآور شده و توضيحاتى در بارهء آن داده ، كه قاضى شهاب الدين ، نياورده است . وى در اخبار مربوط به سال 730 ، مىگويد :
در نامه عفيف الدين به آن چه بر سر حجاج در مكه معظمه آمده بود ، اشاره شده است و روز جمعه كه به هنگام طلوع آفتاب ، خطيب به منبر رفت و در اين ميان ، سر و صدايى به پا شد و اسبان وارد مسجدالحرام شدند . گروهى از بنىحسن هم در ميانشان بودند كه به قصد چپاول و دزدى آمده بودند ؛ مردم پراكنده شدند و شاهزادگان مصرى كه مشغول شنيدن خطبه بودند ، آن جا را ترك كردند . مردم نيز سراسيمه از آن جا رفتند و برخى زير دست و پا افتادند . بازارها غارت شد و بسيارى از حجاج و ديگران ، كشته شدند و اموال ، به يغما رفت و ما ، در حالى كه شمشيرها در كش و قوس بود ، نماز جمعه را به جاى آورديم . و من به اتفاق دوستم طواف وداع را انجام دادم و كشت و كشتار ميان تركان و بردگان دزد از بنىحسن ، همچنان ادامه داشت ؛ مردم به « منزله » رفتند و از امرا ، سيف الدين الدمر ، امير جاندار و پسرش خليل و يكى از بردگان ايشان و فرمانده عشره ، به نام ابنتاجى و گروهى از زنان و مردان ، به قتل رسيدند ولى ما جان سالم به در برديم ؛ سواران در پشت سر ، از چپ و راست شمشير مىزدند . به منزله كه رسيديم ، چشمها گريان بود ، امرا ، پس از فرار ، براى گرفتن انتقام به مكه ، بازگشتند و بار ديگر فرار كردند ، و ساعتى بعد ، امرا ، در حالى كه بنىحسن و نوجوانان آنها پشت سرشان بوده و ترسيده بودند ، آمدند و همين كه به راه كوهستانى كداء ، در پايين شهر مكه رسيدند ، فرمان حركت صادر شد و اگر خداوند مردم را در امان خود نگرفته بود ، آنها بر مردم يورش مىآوردند و كسى از حاجيان سالم نمىماند . امراى مصرى ، در برابر آنها ايستادند و فرمان حركت دادند و مردم هم سراسيمه شدند و بيشتر مردم ، بارى را كه بر دوش داشتند ، مىانداختند .
حاجيان همديگر را غارت كردند و از جمله چيزهايى كه از دست رفت ، شترى بود كه دار و ندار ما را از غذا و لباس و . . . بر خود حمل مىكرد ، ولى ما ناراحت نشديم و بر سلامت
شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام ( فارسى ) — صفحة 387
مساهمون: محمد مقدس
ص٣٨٧