كار بست و خود را به دجله انداخت . او پارساترين و عابدترين مردم بود و بسيار مىگريست و به نماز شب مىايستاد و پاى موعظهها مىنشست و بسيار صدقه مىداد . « 1 » بنا به گفتهء ابناثير ، در سال سيصد و شصت و هفت العزيز باللَّه علوى حاكم مصر و افريقا ، اميرى را براى امارت حج مردم ، روانه كرد و خطبه در مكه به نام او خوانده مىشد ، امير الحاج نيز باديس بن زيرى برادر يوسف بالكين جانشين وى در افريقا بود كه وقتى به مكه رسيد ، دزدان به سراغش آمدند و به او گفتند : پنجاههزار درهم به تو مىدهيم تا كارى به ما نداشته باشى . باديس به آنها گفت : بسيار خوب ، اين كار را مىكنم ، همگى بياييد تا قراردادى با شما منعقد كنم . آنها كه سى و چند نفر بودند ، آمدند . گفت :
آيا كس ديگرى هم باقى مانده است ؟ سوگند خوردند كه كس ديگرى باقى نمانده است .
او نيز دست همهء آنها را بريد . « 2 » همچنين در سال سيصد و هفتاد ، در مكه و مدينه به نام حاكم مصر عزيز عبيدى - به جاى طائع عباسى « 3 » - خطبه خوانده شد . اين مطلب را صاحب المرآة و ابناثير بيان كردهاند ، ولى ابناثير نامى از طائع نبرده است . « 4 » بنا به گفتهء صاحب « المرآة » در اخبار سال سيصد و هشتاد ، ابوعبدللَّه احمد بن محمد بن عبيداللَّه علوى ، به نيابت از سوى شريف احمد موسوى ، بر مردم حج گزارد . « 5 » از سال سيصد و هفتاد و يك به علت وجود درگيرى و فتنه و اختلاف ميان عراقىها و مصرىها ، كسى از عراق به حج نرفت و گفته شده كه آنها در سالهاى [ سيصد و ] هفتاد و دو و سيصد و هفتاده و هشت ، با ابوالفتح علوى حج گزاردند . عتيقى مطلبى مخالف با
هامش
( 1 ) . نگاه كنيد به : منتظم ، ج 7 ، ص 84 ، تاريخ الاسلام ( حوادث 366 ه . ) ، ص 11 . البدايه والنهايه ، ج 11 ، ص 287 . النجوم الزاهره ، ج 4 ، ص 7 - 126 . دول الاسلام ، ج 1 ، ص 7 - 226 . العبر ، ج 2 ، ص 340 . شذرات الذهب ، ج 3 ، ص 55 .
( 2 ) . الكامل فى التاريخ ، ج 8 ، ص 694 .
( 3 ) . فرزند مطيع عباسى است كه از سال 364 تا 381 هجرى ، خلافت كرد .
( 4 ) . المنتظم ، ج 7 ، ص 105 ، الكامل ، ج 9 ، ص 9 .
( 5 ) . همان ، ص 153 .